- « نهم دی 88، حادثه کوچکی نیست؛ بلکه آن حرکت عظیم و ماندگار مردمی، شبیه حرکت بزرگ ملت در روزهای اول انقلاب است.»
- «همانگونه که در ابتدای انقلاب، محرم به کمک این مردم آمد و امام خمینی فرمود: خون بر شمشیر پیروز است، در قضایای 9 دی هم ، عاشورا به کمک ملت آمد و حماسه بزرگ و ماندگاری را خلق کرد.»
- « وقایع تلخ فتنه 88، صرفاً منحصر به حضور عدهای افراد در خیابانها نبود؛ بلکه ناشی از یک بیماری بود که با اقدامات سیاسی و امنیتی قابل دفع شدن نبود و به یک حضور عظیم مردمی نیاز داشت، که چنین هم شد.»

اینها بخشی از اظهارات کسی است که مردم در نه دی دو سال پیش، با در دست گرفتن تصاویر او - و فقط تصاویر او ! - به خیابانها ریختند و برای این کار از هیچ سازمان تبلیغات و شورای هماهنگیی اجازه نگرفتند و همه کارهایش را هم خودشان کردند. این خودشان را هم دانشجویان پر انرژی تشکیل می دادند و هم طلبه های جوان و انقلابی پر انگیزه ای که دست زن و بچه شان را گرفته بودند و خیابان انقلاب تهران و خیابانهای شهرهایشان را به یاد تاسوعا و عاشورای 57 انداختند؛ هم کارمندان ، هم کارگران کارخانه ها و هم دانش آموزان و زنان و مادران و پیران و جوانانی که میدیدند ماههای قبلش انقلابشان را چه کسانی به تاراج گذاشته بودند و می دیدند چه کسانی و در چه لباسهایی و با چه مسئولیتهایی با سکوت یا همراهی پنهان و پشت صحنه شان به آنها که برای یک دستمال خیالی می خواستند قیصریه ای را به آتش بکشند یاری و همراهی کرده اند.
اظهارات «آقا» در روز دوشنبه، حاوی نکات فراوانی است و از لزوم پاسداشت جدی این روز تاریخی و توجه اکید برای جلوگیری از فراموشی یا کمرنگ شدن این حماسه ماندگار و حرکت تأثیرگذار حکایت داشت.

فکر می کنم اگر باز هم بخواهیم منتظر مسئولان و مدیران و کارمندان اداراتی بشویم که وظیفه شان حفظ و حراست هوشمندانه از تاریخ و برگهای زرین انقلاب اسلامی است ، هم خطا کرده ایم و هم وقت تلف کرده ایم . باز هم مثل همیشه و مثل همان روز تاریخی باید خودمان به میدان بیاییم و به اندازه وسعمان و همتمان - که به لطف خدا کم هم نیست - آستین بالا بزنیم و در عمل به فرمایش رهبر عزیزمان بکوشیم.
فرصت زیادی نداریم . از همین الان همه - دقت کنید : همه -ی وبلاگ نویسان و فعالان مجازی عرصه سایبر را دعوت می کنم که در عمل به این توصیه آقا، از همین امشب دست به کار بشوند و هر چه زودتر نوشته های خوب و عمیق و مستدل و حتی نوشته هایی که بار عاطفی و احساسی آن روز را می تواند به خوبی منتقل کند را زینت بخش وبلاگها و صفحات اینترنتی خود کنند. و خودشان هم به نوبه خودشان دوستان دیگرشان را به شیوه خوشه ای دعوت و حتی امر به این کار خیر و معروف کنند تا در آستانه نه دی نود، دهها و صدها صفحه نوشته و مطلب و عکس و پوستر و شعار و صوت و فیلم و محصول فرهنگی و هنری حقیقی و مجازی در این باره داشته باشیم و اینها را سندی کنیم برای کسانی که می خواهند ماهها و سالهای بعد، دستمایه فهمیدن و درک بخش کوچکی از آن حماسه خودجوش تاریخ ایران اسلامی کنند.
برای نخستین گام از دوستان گرامی امید حسینی ( آهستان)، سجاد صفار هرندی ( خصوصی نیست ...)، روح الله امین آبادی (بسیج جهانی)، امیر علی صفا (آینده از آن حزب الله) ، سمیه فیروزفر (هبوط) و کبرا آسوپار (یک وجب دل) دعوت می کنم به این موج و خروش وبلاگی بپیوندند؛ هر چند که بدون این دعوت هم این دوستان حتماً مطالبی را آماده کرده یا خواهند کرد.
از دوستان خوب در سایتها و پایگاههای اطلاع رسانی جریان اصولگرایی هم میخواهم با پیوستن و همراهی با این موج، در امر خیر گسترش فرهنگ انقلابی حضور سیاسی مردم شریک شوند.
یادآوری: دوستانی که مطلبی در این باره می نویسند حتماً با یک کامنت در ذیل همین روزنوشت، اطلاع رسانی کنند تا لینک نوشته آنان در صفحه اصلی ذکر و امکان پیگیری خوانندگان و مخاطبان بیشتری برای آنان فراهم شود.
*سایتهایی که با این حرکت همراهی و از آن استقبال کردند: رجانیوز،( رجانیوز همچنین پنجره جداگانه ای را به اخبار و مطالب مرتبط با نه دی اختصاص داده است )، تریبون مستضعفین، عمارنامه، ندای انقلاب، چارقد، بولتن نیوز، خبر فارسی، همبلاگی، وبلاگ نیوز، افسران جوان جنگ نرم، خبرگزاری خبرنگاران آزاد ایران (ریفنا)، صراط نیوز، تازه ها، بچه های قلم، خبرگزاری دانشجو(SNN)، پایگاه خبری تحلیلی بسیج پرس، جبهه جهادگران مجازی، خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)، فاش نیوز، تعامل نیوز، ...
* آنها که تاکنون به دعوت رهبرشان لبیک گفته اند:
1- روح الله امین آبادی: نه دی در تاریخ پر عظمت شیعه میماند... ( وبلاگ بسیج جهانی).
2- وحید اشتری: نه دی از جنس عاشورا نبود و نمایندگی انحصاری ندارد (وبلاگ عصر روح الله).
3- منصف: عمق شعارهای نه دی؛ بیزاری از خاندان هاشمی ( وبلاگ طلبه عدالت).
4- امیرعلی صفا: سالگرد قمری 9دی و گوهری مهمتر از پهپاد امریکایی (وبلاگ آینده از آن حزب الله).
5- حسین ابراهیمی: این گردبادهای به غیرت درآمده - تسلیم امر رهبرند که طوفان نمیکنند ( وبلاگ سرباز صفر جنگ نرم ).
6- مسعود شفیعی کیا: عمق شعارهای مردم در نه دی؛ انزجار از خواص بی بصیرت و خاندان رفسنجانی (وبلاگ نوشتارهای مسعود شفیعی کیا).
7- محمد حسین مسعودی: این است حقیقت نه دی! ( وبلاگ بسیج بصیر ).
8- امید حسینی: نه دی، روز پیروزی مردم (وبلاگ آهستان).
9- بدون نام نویسنده: حضور بدون فراخوان نه دی ( وبلاگ قنوت تا قبله ).
10- سید علیرضا آل داوود: نه دی؛ دفن فسیلهای خسته از انقلاب توسط مردم ( وبلاگ وب نوشتهای یک خبرنگار ).
11- فرزند شهید صدیق دربندی: حماسه نه دی؛ عاشورایی متفاوت ( وبلاگ خرابات گریه).
12- رحمت الله سخا: یوم الله نه دی ( وبلاگ وحدت جهان اسلام ).
13- علی واله: جنبش رسانه های 99 درصدی برای سه حماسه بزرگ (30آذر، 3 دی و 9دی) آماده شوند! ( وبلاگ راز آتش ).
14- حسین قادری: حرکت ایمانی ( وبلاگ علی گفت ).
15- سجاد صفار هرندی: روز خدا ( وبلاگ خصوصی نیست ... ).
16-کربلایی ام البنین: نه دی؛ شکست دیو ( وبلاگ عشقستان اسماعیل ).
17- امیر علی صفا: امسال برای من، سوم دی مهمتر از نه دی است (وبلاگ آینده از آن حزب الله ).
18- ابراهیم رحمتی: نه دی را فراموش نکنیم (وبلاگ سرزنش ).
19- ابراهیم رحمتی: نه دی، روزی درج شده در صفحه عالم ( وبلاگ سرزنش ).
20- ابراهیم رحمتی: نه دی (وبلاگ سرزنش ).
21- ابراهیم رحمتی: حماسه نه دی چه بود؟ ( وبلاگ سرزنش ).
22- ابراهیم رحمتی: ما هم لبیک... ( وبلاگ سرزنش ).
23- محسن خواجه نژاد: نه دی؛ علل و عوامل شکلگیری جریان فتنه ( وبلاگ قرمز گونه ).
24- رسول گل محمدی: نه دی در کلام رهبر معظم انقلاب ( وبلاگ نور بیداری ).
25- مسعود شفیعی کیا: عبرت از « عاشورا » و « فتنه 88 » ؛ «شَبَث بن رَبعی» نباشیم و «سلیمان بن صُرَد» نمانیم ! (وبلاگ نوشتارهای مسعود شفیعی کیا).

26- نهضت مردمی پوسترهای عاشورای 88 (شامل چندین مجموعه پوستر با موضوع حماسه نه دی).
27- منصوره مرگان ازغدی: دانلود پی دی اف نشریه اینترنتی نه دی - شماره اول ، شماره دوم ( وبلاگ نوای دل ... ).
28- آلاء : یک حرکت بدون فراخوان . یک نسخه کلی برای تمام ملتها . دریای خروشان ملت در نه دی فتنه را در خود فرو برد . مبارک بادا ( وبلاگ آلاء ).
29- یه منتظر که آرزو میکنه منفعل نباشه: نهم دی را هم از تو داریم ای حسین ( وبلاگ امام حسین "ع" ).
30- منصوره مرگان ازغدی: ماهیت فراجناحی نه دی ( وبلاگ نوای دل... ).
31- بدون نام نویسنده: یک حرکت بدون فراخوان ( وبلاگ سه نقطه؛ سر خط ).
32- همان که باید باشد: چو ولی فقیه نباشد تن من مباد ( وبلاگ جنجال یک سکوت ).
33- وحید اشتری: وقتی قسمتی از روح نه دی، با آن یکی قسمت مراسم صانع ژاله مشترک باشد، وقت خاطره نوشتن قاطی می شود ( وبلاگ عصر روح الله ).
34- شاهد: این قصه نیست ( وبلاگ شاهد ).
35- حاج امیر: حماسه نه دی را گرامی بداریم ( وبلاگ روایت خون ).
36- بدون نام نویسنده: شعارنامه نه دی + متن شعارها ( وبلاگ چترباز ).
37- میکائیل دیانی: تیتر یک این هفته: پایان توهمِ «اکثریت» ِ اقلیت ( وبلاگ مسیر، ولایت است و بس ... ).
38- موج وبلاگی ما عاشوراییان جبهه جهادگران: مشتی بر دهان فتنه گران ( وبلاگ سه راهی خاطره ).
39- مغشوش نگار: نه دی ؛ ترجمه لبیک یا خامنه ای ... ( وبلاگ درد دلهای فکر ).
40- محمد (پایگاه مقاومت بسیج امامزاده یحیی«ع» شهر زواره) هم با یک پوستر به این موج وبلاگی پیوسته است.
41- علیرضا سبیانی: نه دی در راه است... ( وبلاگ حقیقت محض در قرن 21).
42- استاد حیدر رحیم پور ازغدی: نه دی نمودِ چه فرهنگی بود؟ ( وبلاگ زنگ بیداری ).
43- منتظر القائم : نهم دی؛ حادثه ای از جنس عاشورا ( وبلاگ سبوی معرفت ).
44- بیانیه جنبش پاسداشت حماسه یوم الله نه دی ( جبهه وبلاگی غدیر ).
45- پوستر بزرگداشت حماسه بصیرت ( نهضت مردمی پوسترهای عاشورا ).
46- پوستر نه دی ؛ مدال افتخار ( وبلاگ چترباز ).
47- پوستر نه دی؛ حماسه ایران ولایتی... ( وبلاگ مبارز فوتو ).
48- تصاویر بدون سانسور؛ مطالبات و شعارهای نه دی 1388 ( تارنمای ستاد مردمی ولایت امین ).
49- حماسه «نهم دی ماه» در کلام حضرت امام خامنهای ( تارنمای ستاد مردمی ولایت امین ).
50- دانلود دو کلیپ + و + در ربط با نه دی ( کانون فرهنگی نه دی ).
51- ف و س پابست: دست قدرت خدا ( وبلاگ در انتخاب خطر، استخاره ممنوع است ).
52- حامد: نه دی؛ سالروز حادثه رسوا شدن منافقان یزیدی صفت سبزپوش ( وبلاگ 14 نور مقدس ).
53- محمد آسمان: کالبد شکافی حماسه بزرگ نه دی از نگاهی دیگر ( وبلاگ بیداری جهانی ).
54- دانشجوی عدالتخواه: لا یوم کیومک یا یوم الله ( وبلاگ خمینیون ).
55- امت: دست قدرت خدا ( به همراه چند پوستر در پانوشت در وبلاگ امت امام خامنهای ).
56- سید علی: نه دی؛ تجلی قدرت الهی ( وبلاگ شیدایی ).
57- محمد الیاس قنبری: جامعه شناسی نه دی ( مدیر وبلاگ واژگون، نوشته شده در سایت تریبون مستضعفین ).
58- رحمان صادقی: عظمت اصلی نه دی به کیفیت است نه کمیّت ( وبلاگ دانشجوی بیدار ).
59- سعید: مردمی اراده کردند، نه دی خلق شد ( وبلاگ حی علی الجهاد ).
60- ف و س پابست: سلمٌ لمن سالمکم حربٌ لمن حاربکم ... آقا ! ( وبلاگ در انتخاب خطر، استخاره ممنوع است ).
61- آفند: سه کلیپ ( + و + ) درباره حماسه نهم دی ( وبلاگ آفند ).
62- محمد نصرتی: چرا نه دی عجیب است؟! ( وبلاگ جدی گفتم؛ چرا می خندی؟ ).
63- یک ستاره که بر زمین جا مانده است: چند پیامک و شعر کوتاه درباره حماسه نهم دی ماه ( وبلاگ بهترین و جالبترین مطالب ).
64- سارا کریمی: بدون عنوان [ یک دو بیتی و یک طرح به مناسبت نه دی ] ( وبلاگ جانم فدای سید علی ).
65- احمد کارآمد: روزی که صور ِ بیدارباش ِ یا حسین زده شد ( وبلاگ انعکاس ).
66- امیر علی صفا: علت حضور یک دختر سبز در راهپیمایی نه دی 88 ( وبلاگ آینده از آن حزب الله ).
67- مهدی خانعلی زاده: که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد ( بخش نه دی سایت رجانیوز ).
67- علی واله: نه دی را شعاری نکنید؛ شعارهای امسال را پیشنهاد بدهید ( وبلاگ راز آتش ).
68- محسن: (متن، عکس، فیلم و صوت) شعارهایی که در نه دی سر داده شد (وبلاگ نه دی؛ بیرق حسین را برافراشتیم ).
69- عباس علوی: نه دی معجزه ای برای ما ( وبلاگ همسنگریها ).
70- سید احسان محمدی: آنروز عمارها آمدند... ( وبلاگ هارس ).
71- کویر: این بار علی تنها نماند... ( وبلاگ انسانم آرزوست ).
72- خاطرات حدادیان از نه ده هشتاد و هشت ( آوینی دات کام ).

73- حمید صفار هرندی: ظهور فرمان خدا ( وبلاگ نور مبین ).
74- عطار: نه دی... ( وبلاگ عطارنامه ).
75- فاطمه کریمی: من عاشوراییم... ( وبلاگ خط قرمزها ).
76- مهدی توکلی: نه دی؛ تاسوعای انقلاب ( وبلاگ دل خون ).
77- مجید طیبی: نام همه خیابانهای ایران، نه دی است! (وبلاگ بسیجی تعمیم یافته ).
78- قرارخواهِ بی قرار: نه دی ( وبلاگ قرار دل ).
79-کاملیا آسمانیترین: همراهان نه دی ( وبلاگ تک نوشت ).
80- سعید محتشمی: آیا ملت ایران هنوز پای انقلابش ایستاده است؟ ( وبلاگ آچارکشی سیاست ).
81- سعید رضایی: پوستر ِعاشورا به کمک ملت آمد ( وبلاگ ملت ابراهیمی ).
82- مهدی شوالی: نه دی ، نه دی بود و بس ( وبلاگ هشت سال دفاع مقدس، هشت ماه دفاع مقدس ).
83- مهدی شوالی: شعر جواد محمد زمانی درباره روز نه دی ( وبلاگ هشت سال دفاع مقدس، هشت ماه دفاع مقدس ).
84- باران: انقلابی در دی ( وبلاگ واژه های بارانی ).
85- کبرا آسوپار: فقط «سرریز» ِ خشممان بود ( مدیر وبلاگ یک وجب دل ، نوشته شده در جوان آنلاین ).
86- نرگس سادات: در آستانه نه دی ( وبلاگ رد پای باران... ).
87- عقل کل: باید نان حلال خورده باشی تا نه دی را بفهمی! ( وبلاگ افاضات عقل کل ).
88- برادری: نهم دی؛ روزی که پشت شیطان لرزید ( وبلاگ نه دی ).
89- برادری: حماسه نهم دی؛ آغازی بر پایان فتنه (وبلاگ نه دی ).
90- سید عبدالله مظلومی کیاپی: حضور میلیونی مردم در نه دی، سه تأثیر متفاوت بر سه گروه مختلف داشت ( وبلاگ نه دی ).
91- برادری: نه دی در راه است ( وبلاگ نه دی ).
92- برادری: نه دی راهپیمایی نبود... ( وبلاگ نه دی ).
93- برادری: چرا نهم دی از ایام الله است؟ (وبلاگ نه دی ).
94- ف و س پابست: شعاری که شعار نیست! ( وبلاگ در انتخاب خطر، استخاره ممنوع است ).
95- مرتضی ولی نژاد آکندی: شعری درباره نه دی ( وبلاگ همسفر عشق ).
96- بنده خدا: روز جمعه نهم دی ماه 90 کجایید؟ ( وبلاگ در جست و جوی خودم ).
97- مغشوش نگار: نه دی هم با محرم عجین شد ( وبلاگ درد دلهای فکر ).
98- یک مسلمان: به روایت توده مراجعه کنیم ( وبلاگ دو نوع اسلام، دو نوع مسلمان ).
99- انجمن اهل البصر: نه دی، قطره ای از بصیرت عاشورایی ( وبلاگ اهل البصر ).
100- محمد مهدی اسلامی: رمز رخنمایی حقیقت در نهم دی ماه ( وبلاگ تک نوشته های یک روزنامه نگار ).
101- توانا: تصویری از روز حماسه ساز ملت ایران؛ نه دی 1388 ( وبلاگ نسل دوم ).
102- توانا: نه دی؛ روز ولایت ( وبلاگ نسل دوم ).
103- علی خواجه: جشن تولد ( وبلاگ «...از شکاف احد ندایی می آید که برگردید» ).
103- یاسر. حا: طوفان نه دی خانه های سست و کوچکشان را ویران ساخت ( وبلاگ نور مکتوب ).
104- بیسیم چی: نه دی، حماسه ولایت و بصیرت ( وبلاگ بیسیم چی ).
105- مسعود شفیعی کیا: اگر حسن آقا مدیر صدا و سیما بود، شب نه دی یلدای بصیرت می شد! ( وبلاگ نوشتارهای مسعود شفیعی کیا ).
106- منصوره مرگان ازغدی: نه دی؛ فریاد هشت ماه سکوت ( وبلاگ نوای دل ).
107- رهرو شهدا: تهران؛ قبل و بعد از نه دی ( وبلاگ فرص الخیر ).
108- نگار: نه دی یعنی ... ( وبلاگ پس از هبوط ).
109- محسن پریژه: نه دی ( وبلاگ دلنوشتهای دانشجویی بوشهری ).
110- حجت الاسلام و المسلمین علیرضا جهانشاهی (طلبه سیرجانی ): نه دی؛ نابود کننده «دجّال انقلاب» ( نویسنده مهمان در وبلاگ نه دی بیرق حسین را برافراشتیم ).
111- تصویر نزار قطری در راهپیمایی نه دی ( از گوگل پلاس امید حسینی ).
112- سجاد جعفری: (کاریکاتور) بازی تمام شد (وبلاگ شورآباد ).
113- سبحان امینی: (پوستر) نه دی ( وبلاگ تلنگر خانه ).
114- محمد صادق حیدری: (پوستر) نه دی ( وبلاگ گرافیست فضایی ).
115- بدون نام نویسنده: 9 دی = 22 بهمن ( وبلاگ ان الحسین مصباح الهدی ).
116- زیبا محبیان و حسن فکوری: سفر از هزار توی شک و رسیدن به یقین نه دی ( مصاحبه اختصاصی سایت چارقد با یک فیلمساز جوان ).
117- سید علیرضا آل داوود: نه دی سر آغاز بیداری اسلامی / اماما جایت خالی ( وبلاگ وب نوشته های یک خبرنگار ).
118- سید: پیام دفتر مشایی درباره نه دی و نهم دی شاهکار بصیرت ملت ( وبلاگ سرداران عشق ).
119- سمیه فیروزفر: لحظه های ناب ... ( وبلاگ هبوط ).
120- تقی دژاکام: نامه من به آیت الله خامنهای؛ پشت پرده نه دی چه رازی نهفته بود؟ ( وبلاگ آب و آتش ).
121- محمد امین راستگو: نه دی؛ یک قدم به سمت ظهور ( وبلاگ خرابه ).
122- فرهاد کاظمی: از عاشورا تا 9 دی 88 چه گذشت + عکس هایی که تاکنون منتشر نشده ( وبلاگ طنز سیاسی ).
123- بدون نام طراح: (کاریکاتور) نه دی و عاقبت فتنه ! ( سایت نمک نیوز ).
124- بدون نام طراح: (کاریکاتور ) بی بی سی در نه دی! ( سایت نمک نیوز ).
125- بدون نام طراح: (کاریکاتور ) ساندیس ملی ! ( سایت نمک نیوز ).
126- بدون نام نویسنده: نه دی؛ و نباریم مگر آنکه سیل جاری کنیم! ( وبلاگ آسمان برای پرواز ).
127- م. طاهری: من و تو امت حزب الله ( وبلاگ ما با ولایت زنده ایم ).
128- آذرخش: نه دی افسانه نیست ( وبلاگ نابودگر ).
129- مهاجر: قیام عاشورا و ولایت فقیه ( وبلاگ دلداده ماهیم ، چشم به راه آفتاب ).
130- هو: بهار در دی ماه ( وبلاگ طلبگی ).
131- اسماعیلی: چرا نه دی عجیب است؟ / نگاهی آماری به حماسه عاشوراییان ( وبلاگ مدینه فاضله ).
132- همان که باید باشد: عبدالکریم یا عبدالشیطان؟ ( وبلاگ جنجال یک سکوت ).
133- رسا: نُهِ دَه ( وبلاگ منم سلام ).
134- روایت ناب داستان زندنگی پر رمز و راز « سردار راز نه دی » + تصاویر ( وبلاگ رزمندگان شمال ).
135- سرود « شب حادثه » به مناسبت سالروز حماسه نه دی ( دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی آذربایجان شرقی ).
136- بدون نام نویسنده: چه می کنه این ساندیس ! + تصاویر ( وبلاگ کوکتل مولوتف ).
137- جلساتی که نه دی بر باد داد + جدول جلسات ( سایت بولتن نیوز ).
138- A Servant of God: شعر ِ در سالگرد فتنه سبز ( وبلاگ عدالت طلب ).
139- حسین نوروزپور: پوستر ِ تا آخر ایستاده ایم ( وبلاگ نجوای شبانه ).
140- سرباز: نه دی ( وبلاگ فواطم ).
141- حسین ابراهیمی: شعار امسال، رسوایی ساکتین فتنه است ( وبلاگ سرباز صفر جنگ نرم! ).
142- علی رجبی: یک پرسش، دو نکته و یک پاسخ درباره ماندگاری انقلاب اسلامی ( وبلاگ در جست و جوی عدالت ).
143- مسعود صفی یاری: نه دستاورد مهم نهم دی ماه 1388 ( وبلاگ خانه طلبگی ).
144- بدون نام نویسنده: نه دی ( وبلاگ و جمعه ای دیگر در انتظار است ).
145- محمد علی محسن زاده: نه دی سالروز حماسه بزرگ امت بیدار گرامی باد ( وبلاگ حجت الاسلام محسن زاده ).
146- سیاوش آقاجانی: نه دی مقدمه فاز عملیاتی قیامهای منطقه ( وبلاگ سلمانِ علی "ع" ).
147- خادم الشهدا: نه دی؛ روز بصیرت و دشمن شناسی ( وبلاگ شهید گمنام ).
148- سجاد شاکری: جنبش سبز؛ ولدی ناپاک ( وبلاگ وقتی که او نیست ).
149- سجاد شاکری: ققنوس ده دی ( وبلاگ وقتی که او نیست ).
150- یک طلبه: پیام فراموش شده نه دی + گزارش تصاویر ( وبلاگ به سوی دولت اسلامی ).
151- امیر حسین ثابتی: نه دی و عبرتی که باید از مشروطه گرفت ( وبلاگ دست نوشته های یک دانشجو ).
152- مهدی آقا موسی: ثبات تئوری حاکمیتی اسلام برای چیست؟ ( وبلاگ آرمانهای این جوری! و صفحه دانشگاه روزنامه کیهان ).
153- دکتر یونس: الوعده وفا ... اباالفضل ... مجلس هشتم ( وبلاگ بیمارستان دریایی! ).
154- زبر الحدید: چگونه شکر نعمت نه دی را بجا آوردیم؟! ( وبلاگ تلاوت خورشید بر سر نیزه ها شنیدنی است ).
155- مهدی بوشهریان: نهم دی ماه ( وبلاگ سوشیانس ).
156- محمد جواد خراشادیزاده: شعری برای نه دی ( وبلاگ حرف دل ).
157- مبارز: عمار توییم سید علی ( وبلاگ رفق؛ خاکریزی برای مبارزه ).
158- زهرا بشری موحد: شعری برای نه دی ( وبلاگ ساقیانه ).
به شهید جمشید افتخار
داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم میزد
روز عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق، تنها بود!
آتش سوز و عطش بر دشت میبارید
در هجوم بادهای سرخ
بوتههای خار میلرزید
از عَرَق پیشانی خورشید، تَر میشد
دم به دم بر ریگهای داغ
سایهها کوتاهتر میشد
سایهها را اندک اندک
ریگهای تشنه مینوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد میجوشید
دشت، غرق خنجر و دشنه
کودکان، در خیمهها تشنه
آسمان غمگین، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان:
اسبهای زخمی و بیزین
نیزه و زوبین

شورِ محشر بود
نوبتِ یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت میآمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود
این طرف، هفتاد سیّاره
بر مدارِ روشن منظومه میچرخید
دشمنان، بسیار
دوستان، اندک
این طرف، کم بود و تنها بود
این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود
شور ِ محشر بود
نوبت ِ یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید:
« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»
دشت، ساکت بود
از میان آسمان خیمه های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست!
این صدای آشنای اوست!
این صدا از ماست!
این صدای زادۀ زهراست:
« هست آیا یاوری ما را ؟»
باد با خود این صدا را برد
و صدای او به سقف آسمانها خورد
باز هم برگشت:
« هست آیا یاوری ما را ؟»
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت
دشت، ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیّارهای دیگر
از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست
کودکی از خیمه بیرون جست

کودکی شورِ خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت: « اینک من،
یاوری دیگر! »
آسمان، مات و زمین، حیران
چشمها از یکدگر پرسان:
« کودک و میدان؟! »
کار ِ کودک خنده و بازی است!
در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!
از گلوی خستۀ خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت !
هدیه از سوی شما کافی است! »
کودک ما گفت:
« پای من در جست و جوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد! »
پچ پچی در آسمان پیچید:
کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!
این زبانِ آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟ »
و صدای آشنا پرسید:
« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »
کودک ما گرم پاسخ داد:
« مادرم با دستهای خود
بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

از زبانش آتشی در سینهها افتاد
چشمها، آیینههایی در میان آب
عکسِ یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دلِ آیینهها افتاد
بعد از آن چیزی نمیدیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشمهای آسمان را هم
اشک همچون پردهای پوشید
من پس از آن لحظهها، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف میگشت
میخروشید و رَجَز میخواند:
« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!
برق تیغِ آبدارِ من
آتشی در خرمنِ دشمن! »
خواند و آنگه سوی دشمن راند
هر یک از مردان به میدان بلا میرفت
در رَجَزها چیزی از نام و نشان میگفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان میگفت
او خودش را ذرّهای میدید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا میدید
او خدا را در طنینِ آن صدا میدید!
گفت و همچون شیرمردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تاکنون در هر کجا پیران،
کودکان را درس میدادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس میآموخت
چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی میدوخت
سینهاش از تشنگی میسوخت
چشم او هر سو که میچرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه میرویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان میرفت
با خودش تیغی ز برقِ آسمان میبُرد
کودکی تنها که تیغش بر زمین میخورد
کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم میزد!
در زمین کربلا با گامهای کودکانه
دانۀ مردانگی میکاشت
گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!
کودک ما در میان صحنه تنها بود
آسمان، غرق تماشا بود
ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس میزد
و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس میزد
آسمان بر طبل میکوبید
کودکی تنها به سوی دشمنان میراند
میخروشید و رَجَز میخواند
دستۀ شمشیر را در دست میچرخاند
در دل گرد و غبار دشت میچرخید
برق تیغش پارۀ خورشید!
شیهۀ اسبان به اوج آسمان میرفت
و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت میپیچید
کودک ما، با دلِ صد مرد
تیغ را ناگه فرود آورد!
و سواران را ز روی زین
بر زمین انداخت
لرزهای در قلبهای آهنین انداخت...
من نمیدانم چه شد دیگر
بس که میدان خاک بر سر زد
بعد از آن چیزی نمیدیدم
در میان گرد و خاک دشت
مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد
پردۀ هفت آسمان افتاد
دشت، پر خون شد
عرش، گلگون شد
عشق، زد فریاد
آفتاب، از بامِ خود افتاد
شیونی در خیمهها پیچید
بعد از آن، تنها خدا میدید
بعد از آن، تنها خدا میدید...
**
قصۀ آن کودک پیروز
سالها سینه به سینه گشته تا امروز
بوی خون او هنوز از بادها میآید
داستانش تا ابد در یاد میماند
داستان کودکی تنها
که شمشیر بلندش کربلا را شخم میزد!
خون او امروز در رگهای گل جاری است
خون او در نبض بیداری است
خون او در آسمان پیداست
خون او در سرخی رنگین کمان پیداست
این زمان، او را
در میان لالههای سرخ باید جُست
از میان خون پاک او در آن میدان
باغی از گُل رُست
روز عاشوراست
باغ گل، لب تشنه و تنهاست
عشق اما همچنان با ماست
شهریور 1364
پ . ن : زنده یاد دکتر قیصر امین پور ، شعر زیبا و تأثیرگذار « منظومه ظهر روز دهم» را برای نخستین بار در سال 1365 توسط انتشارات برگ به چاپ سپرد. به دنبال تعطیلی این انتشارات، بار دیگر در سال 1373 این شعر کودکانه عاشورایی، از سوی انتشارات سروش ( وابسته به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران) به زیور طبع آراسته شد، با این تفاوت که تصویرگری آن را این بار خانم فیروزه گل محمدی و طراحی گرافیک آن را کیانوش غریب پور به عهده گرفته بودند. فیروزه گل محمدی در تقدیم نامه این تصویرپردازی نوشته است: تقدیم به سرورم؛ حسین بن علی علیه السلام / و به خاطر قیصر ...
از آنجا که جای این شعر زیبا و کودکانه قیصر در محیط مجازی خالی بود، آن را به نقل از چاپ سوم در انتشارات سروش( سال 1387) در وبلاگ آوردم.
... من گاهی اینطور فکر میکردم که اگر این آیه، وارونه نازل شده بود. یعنی اینگونه نازل شده بود که « تَعاونوا علی الاثمِ و العُدوان وَ لا تعاونوا علی البّر و التقوی»، آیا اینها بعد از پیغمبر، بیش از این هم میتوانستند اثم و عدوان کنند؟! یعنی اگر خودِ خدا امر کرده بود به اثم و عدوان، آیا بیشتر از آنچه کردند هم میتوانستند ستم کنند؟! من معتقدم که بیش از این دیگر امکان نداشت. آنچه اینها کردند بالاتر و فراتر از تصور است.
امشب، شب آخر جلسۀ ماست و گویا همۀ شما هم مثل من با امید آمدهاید؛ من خیلی با امید آمدهام...
امشب میخواهم یک مسئلۀ مقایسهای را مطرح کنم.
در تاریخ این طور دیدهام که حسین"ع" روز ترویه که میخواست از مکه خارج شود، هنگام سحر، نماز صبح را که خواندند، آماده حرکت شدند. جمعیت زیادی هم برای بدرقه حضرت آمده بود. در یکی از تواریخ این طور نوشته است که وقتی اینها میخواستند حرکت کنند، زینب"س" از داخل خانه آمد. موقعی که میخواست وارد دهلیز خانه شود، ابوالفضل"ع" با صدای بلند داد کشید: «غُضّوا ابصارَکُم»؛ چشمانتان را ببندید! سرهایتان را پایین بیندازید! دختر امیر عرب، بضعۀ زهرای مرضیه"س" دارد میآید. همه برگشتند و روی خود را سمت دیوار کردند و سرها را پایین انداختند.
به این صحنه خوب دقت کنید: بیبی زینب"س" آمد. وقتی نزدیک کجاوه رسید، قاسم بن الحسن که نوجوانی دوازده - سیزده ساله بود یک کرسی آورد و کنار کجاوه گذاشت. ابوالفضل"ع" پای خود را روی این کرسی گذاشت و خم کرد، علی اکبر پرده کجاوه را کنار زد، زینب"س" اول پایش را روی کرسی گذاشت و پای دیگر را بر روی زانوی ابوالفضل"ع" گذاشت. زیر بغلهایش را هم حسین"ع" گرفت و با این جلال و شکوه وارد کجاوه شد و پرده انداخته شد.
اما یک ماه و دو روز بیشتر نگذشت؛ امروز ببینید که در کربلا چه خبر است... مَرکبهای بیجهاز و آن وضع خاندان حسین"ع" . سید بن طاووس مینویسد این بیبی ها پوششی که نداشتند، لذا گلیمهای پاره را برداشته بودند و روی سرهایشان انداخته بودند. امروز را با آن روز مقایسه کنید؛ ببینید که چه کردند این جنایتکاران.
حالا این بیبی ها میخواهند سوار مَرکبها شوند، اما دیگر مردی نیست که به آنها کمک کند؛ فقط زین العابدینِ بیمار است که او را هم زینب"س" باید کمک کند تا بر مرکب سوار شود. زینب"س" یکایک این بچه ها و بیبی ها را سوار بر مرکب کرد و حالا خودش مانده است که چه کند. قاسم کجایی؟ عباس کجایی؟ علی اکبرم کجایی؟ حسین جانم کجایی؟ من نمیدانم که زینب"س" بالاخره با چه وضعی سوار بر مرکب شد...
وقتی میخواستند از کربلا حرکت کنند، به درخواست کاروان، اینها را آوردند و از سمت قتلگاه عبور دادند. اعتقاد من این است که سختترین موقعیت برای زین العابدین"ع" اینجا بود. ناگهان چشمش به بدنهای قطعه قطعه شده بر روی خاک افتاد؛ چشمش به جسد پدر افتاد. خود زین العابدین"ع" در روایتی نقل میکند که من وقتی چشمم به این صحنه افتاد، روح داشت از پیکرم خارج میشد. اینجا بود که زینب"س" احساس خطر کرد؛ جلو آمد و گفت: « ما لی أراکَ تَجودُ بِنَفسِکَ یا بَقیَّةَ جَدّی وَ أبی وَ اِخوَتی؟»؛ چرا با جانت بازی میکنی؟ زین العابدین"ع" گفت: عمه! مگر این صحنه را نمیبینی؟ این بیحیاها اجساد کثیف خودشان را دفن کردهاند، اما این اجساد مطهر این طور در بیابان افتاده است...
**
این مصیبت، مصیبت دختر بود؛ حالا برویم سراغ مادر که اجر عزاداریهایمان را هم از آن مادر میخواهیم. مینویسند زهرا"س" وقتی پس از رحلت پدر، برای خواندنِ خطبه از منزل به سمت مسجد حرکت کرد، تمام زنهای مهاجر و انصار آمدند و حلقه وار اطراف حضرت را گرفتند که یک وقت نامحرم اندام بیبی را نبیند. پوششی بر تن داشت که وقتی راه میرفت، روی زمین کشیده میشد. با این کیفیت رفت و وارد مسجد شد و آن خطبه را خواند. اما همین زهرا که چشم نامحرم بر اندامش نیفتاد، وقتی که آمدند علی"ع" را از خانه ببرند، دست نامحرم آمد و سیلی به صورتش زد ... یا زهرا ! ...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 190 تا 193.
امشب، شب مصیبت است. باید بگوییم « هذا عَزاکَ یا حُسین، روحی فداک یا حسین». چه صحنهای بود، خدا میداند! واقعۀ کربلا به افسانه اشبَه است ؛ اما چه افسانهای!
افسانهای که کس نتواند شنیدنش
یا رب! بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش
مینویسند بعد از ظهر عاشورا بود که حسین"ع" خودش شخصاً وارد میدان شد. به این بی بیها و بچهها سفارش کرده بود کهاز خیمهها بیرون نیایند. حسین"ع" هر حملهای که میکرد، میآمد و روی یک بلندی میایستاد و با صدای بلند ذکر خدا میگفت: « لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ الا بِاللّه». وقتی صدایش به خیمهها میرسید، دل اینها آرام میشد که حسین"ع" زنده است...
حضرت حملهای کرد، خسته شد. «فَوَقَفَ ساعَةً لِیَستَریح»؛ لحظهای ایستاد که استراحت کند. مینویسند: «اِذ أتاهُ حَجَراً فَوَقَعَ فی جَبهَتِه»؛ سنگی آمد و به پیشانی حسین"ع" اصابت کرد. خون جاری شد. «فَأخَذَ قَمیصَهُ لِیَمسَحَ الدَّمَ عَن وَجهِه»؛ دست برد و دامان پیراهن عربیاش را بالا آورد که خون را از صورت و جلوی چشمش پاک کند. ن آِذ أتاهُ سَهمٌ مَسمومٌ لَهُ ثَلاثُ شَعَب»؛ تیر سه شعبهای آمد، «فَوَقَعَ فی صَدرِهِ أو فی قَلبِه»... از مرکب به زمین آمد... این جملات را زمزمه میکرد: «بِسمِ اللهِ وَ بِاللهِ وَ علی مِلَّةِ رَسولِ الله...». اما وقتی به زمین هم آمد، تا موقعی که رمق در بدن داشت تلاش کرد.
من گفتهام که گاهی حیوانات بر انسان شرافت دارند. ابن شهر آشوب این مطلب را مینویسد که دل انسان واقعاً تکان میخورد. مینویسد ذوالجناح آمد و «تَمَرَّغَ فی دَمِ الحُسَین». یعنی خودش را به خونهای امام حسین"ع" آغشته کرد، « وَ قَصَدَ نَحوَ الخَیمة»؛ راه خیمهها را در پیش گرفت. ن وَ لَهُ صَهیلٌ عالٌ». یعنی بلند بلند شیهه میکشید؛ « وَ یَضرِبُ بِیَدَیهِ الارض»؛ سُمهایش را دائم به زمین میزد و سر و صدا میکرد.
نزدیک خیمهها که رسید، بی بیها صدای مرکب را شنیدند. اما دیگر صدای حسین نمیآید. اینجا بود که از خیمهها بیرون ریختند. نگاه که کردند، دیدند که مرکب آمده است، اما زین واژگون، مرکب غرق در خون...
تمام بی بیها و بچهها از خِیام بیرون آمدند و اطراف این مرکب را گرفتند. در تاریخ دیدهام که تنها کسی که بیرون نیامد،فقط زین العابدین"ع" است. هر کدام از اهل حرم چیزی میگوید و کاری میکند. اما در این میان، سکینه دختر حسین"ع" است که جلو میآید و رو میکند به مرکب پدر و میگوید: « یا جَوادُ! هَل سُقِیَ أبی أم قَتَلوهُ عَطشاناً؟»؛ ای اسب! به من بگو تا بدانم که آیا به پدرم آب دادند یا او را با لب تشنه شهید کردند؟...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسه پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 177 تا 179.
برویم سراغ کسی که دستمان را میگیرد و حفظمان میکند و سفینۀ نجات ماست. مینویسند روز عاشورا «فَنَظَرَ یَمیناَ وَ شِمالاَ»؛ حسین"ع" یک نگاهی کرد به سمت چپ و راست خودش، «وَلَم یَرَ مِن أصحابِهِ أحَداً»؛ دید دیگر هیچ یک از اصحابش باقی نمانده است؛ همه رفتهاند. «فَنادی یا مُسلِم بن عقیل و یا هانی بن عروه، یا بُریر، یا زُهیر، ...». یکی یکی اینها را صدا زد. «قوموا عَن نَومِکُم أیُّها الکِرام، اِدفَعوا عَن حَرَمِ الرَّسول»؛ بلند شوید و از این زن و بچهها دفاع کنید...
حسین"ع" وقتی آماده شد که خودش به میدان برود، «فَنادا یا زَینَب، یا اُمَّ کُلثومِ، یا سُکَینَة، یا رُباب، عَلَیکُنَّ مِنّی السَّلام». یعنی خداحافظ، من هم رفتم... میگویند وقتی صدای حسین"ع" بلند شد، این زن و بچهها و بی بی ها از خیمه بیرون ریختند و اطراف حسین"ع" را گرفتند. هر کس یک چیزی میگوید؛ اما خواهرش یک تقاضا داردو آن اینکه بگذار یک بوسه به زیر گلویت بزنم...
دخترش سکینه آمد، جلوی بابا را گرفت. رو کرد به پدر و گفت: «یا أبَه! أ استَسلَمتَ بِالمَوت؟»؛ پدر! دیگر تن به مرگ دادی؟ حسین"ع" در جواب به او گفت: «کَیفَ لا یَستَسلِمَُ لِلمَوتِ مَن لا ناصِرَ لَهُ؟»؛ چگونه تسلیم مرگ نشود کسی که یاوری ندارد؟ سکینه گفت: حالا که چارهای جز این نیست، «رُدَّنا الی حَرَمِ جَدِّنا». یعنی اول ما را بگذار مدینه و بعد خودت بیا و بجنگ. حسین"ع" با کنایه جواب او را داد. فرمود: «لَو تُرِکَ القَطا لَنامَ». یعنی دخترم! دیگر راه برگشت بر حسین بسته است... اینجا بود که سکینه شروع کرد های های گریه کردن. حسین"ع" آمد دخترش را بغل کرد و روی زانوهایش نشاند. با آستینهایش اشکهای سکینه را پاک میکرد و این جملات را میگفت: «سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَةُ فَاعلَمی مِنکَ البُکاأُ اِذِ الحِمامُ دِهانی»؛ دخترم! گریهها برای بعد از این است نه الان، «لا تُحرِقی قَلبی بِدَمعِکِ حَسرَتا»؛ دخترم! دل پدر را با این قطرههای اشکت آتش نزن...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 163 و 164.
من این ماجرا را برای دوستانم نقل کردهام. سه یا چهار سال پیش رفته بودم پیش دندانپزشکی که سید اولاد پیغمبر است. در حالی که دندان مرا اصلاح میکرد، تلفن زنگ زد. بعد از صحبت کردن، به من گفت این خانمی که با من صحبت کرد مسیحی است و من با داماد او رفیق هستم؛ او هم پزشک است و با هم در ارومیه دوره گذراندیم. سال گذشته دامادش سر درد شدیدی گرفت که معلوم شد غده بزرگ و خطرناکی در سرش هست و پزشکان هم میگفتند که اگر عمل کند میمیرد. خیلی هم مضطرب بود؛ بالاخره عمل کرد و خوب شد. گذشت تا اینکه چندی قبل که من میخواستم بروم مشهد، این خانم به من گفته بود که هر وقت خواستی بروی مشهد، من را هم خبر کن. وقتی میخواستم بروم زنگ زدم؛ او آمد و یک بسته آورد و گفت میروی مشهد، این را بده به آستان؛ پول است. گفتم ماجرا چیست؟ گفت وقتی دامادم آن طور شد و میخواستیم عمل کنیم، نذر کردم برای امام هشتم "ع" ... میگفت من همین طور مات و مبهوت شدم.
اینها «کارآ ی زنده» هستند و هیچ تفاوتی نمیگذارند؛ هر کسی که به در خانه اینها برود دست خالی بر نمیگردد؛ به این میگویند «عزیز». ابوالفضل"ع" را هم که میگویند «باب الحوائج»، به این دلیل است که از حق حمایت کرد.
**
شب عاشورا، حسین"ع" خطبه خواند و بعد هم رو کرد به اصحابش و گفت: هر کس میخواهد برود، برود. اینها با من کار دارند و با شما هیچ کاری ندارند؛ بلند شوید و بروید. مینویسند اولین نفری که بلند شد ابوالفضل"ع" بود. میدانید چه گفت؟ گفت: «نَفعَلُ ذالِکَ لِنَبقی بَعدَک؟». یعنی ما برویم برای اینکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا نیاورد آن روز را ...
روز عاشورا عباس نگاه کرد، دید همه شهید شدند؛ بنی هاشم هم شهید شدند. مجلسی مینویسد: «فَلَمّا رَأَی العَبّاسُ وَحدَةَ أخیهِ الحُسَین»، وقتی ابوالفضل"ع" دید برادرش تک و تنها مانده است، آمد به خدمت برادر و اجازه خواست. گفت: «هَل لی مِن رُخصَة؟»؛ اجازه میدهی بروم میدان؟ مینویسند: «فَبَکی الحُسَینُ علیه السَّلام». امام حسین"ع" شروع کرد به گریه کردن. به او فرمود: « أنتَ صاحِبُ لِوائی». برادر! تو علمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر چه میماند برای من؟ میدانید ابوالفضل"ع" چه جواب داد؟ فرمود: «قَد ضاقَ صَدری»؛ حسین جان! سینهام تنگی میکند؛ دیگر نفس نمیتوانم بکشم؛ چقدر صبر کنم؟ «وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیات»؛ دیگر از این زندگی بیزارم. امام حسین"ع" به او گفت اگر این طور است، برو برای بچهها کمی آب تهیه کن.
ابوالفضل"ع" اول آمد و با دشمن صحبت و اتمام حجت کرد. وقتی برگشت، دید صدای العطش بچهها از خیمهها بلند است. آماده شد و به سمت شریعه رفت. وارد شریعه شد، مَشک را پر از آب کرد، دستها را برد زیر آب و آب را آورد به سمت دهان. مینویسند: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین علیه السَّلام». به یاد تشنگی برادر افتاد. آب را بر روی آب ریخت. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد؛ دارد در نخلستان میآید که ظالمی آمد و ضربهای به دست راست ابوالفضل"ع" زد؛ یعنی همان دستی که مشک آب را با آن حمل میکرد. ابوالفضل"ع" این جملات را گفت: «وَاللهِ اِن قَطَعتُموا یَمینی، اِنّی أُحامی أبَداً عَن دینی». یعنی من دست از دینم بر نمیدارم، من دست از حق بر نمیدارم.
بند مشک را به شانه چپ انداخت و ادامه داد. یک ظالم دیگر آمد و دست چپ را هدف گرفت. ابوالفضل"ع" مشک را به دندان گرفت. تیری آمد و اصابه به مشک کرد و آبها ریخت. مینویسند: «فَوَقَفَ العَبّاسُ علیه السَّلام». اینجا دیگر ایستاد و به حرکت ادامه نداد. چرا؟ چون تمام همِّ او این بود که آب را به خیمهها برساند؛ اما دیگر آبی در مشک ندارد...
اینجا کاری کردند که ابوالفضل"ع" از مَرکب به زمین آمد. من نمیگویم چگونه به زمین آمد؛ اما وقتی به زمین آمد، صدایش بلند شد: «یا أخاهُ! أدرِک أخاک»؛ برادر! برادرت را دریاب. مینویسند حسین"ع" خودش را با عجله رساند و آن وضع و آن صحنه را دید...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 144 تا 146.
از آن دری که میخواهیم وارد حرم عباس بن علی"ع" بشویم، جای سوزن انداختن نیست. سمت راست ما اولِ مسیرِ بین الحرمین است که زمینش پیدا نیست و فقط زن و مرد زائر است که نشستهاند و رو به حرم این برادر یا آن برادر دعا و زیارت میخوانند.
یعنی اگر حضرت ساقی میتوانست همین ششصد - هفتصد متر را هم برود، خودش را به برادر رسانده بود؟ و تشنگی اطفال حسین"ع" برطرف میشد؟!

رویم را میکنم به گنبد و گلدستههای حرم حضرت ابوالفضل"ع" که مثل خورشید میدرخشد و این بار از نزدیک خیره میشوم به آن. بله، گلدستههای کاشیکاری شده اینجا را مطلا کردهاند اما برای اینکه تفاوتش با گلدسته های حرم سیدالشهدا "ع" معلوم باشد، نواری از آیات قرآن یا زیارتنامه حضرت( دقیق نمیتوانم بخوانم ) در بالای گلدسته و در میانهاش کلمه "محمد" را به صورت مربع شکل در جای جای طلاکاریها کار کردهاند. از چند پله صحن پایین میرویم و وارد حرم حضرت ابوالفضل"ع" میشویم. در اینجا هم باز بین علما اختلاف است. عدهای میگویند باید اذن حضور در حرم مولا را از برادرش حضرت عباس "ع" بگیریم و حاج صادق میگوید این حرفها چیست؟ مقام امام خیلی بالاتر است و بهتر است اول به خود امام حسین"ع" عرض ادب کنیم و خودش میرود به سمت مولا. ما تصمیم میگیریم به قدر عرض ادبی مختصر، قدوممان را با زمین حرم حضرت ساقی متبرک کنیم.
- ای پسر امیر المؤمنین! گواهی میدهم به تسلیم و تصدیق و وفاداری و خیرخواهیات نسبت به یادگار پیامبر خدا "ص" و نوه نجیب و راهنمای آگاه و جانشین تبلیغگر مظلومش. خدا به دست رسولش و امیر المؤمنین و امام حسن و امام حسین"صلوات خدا بر همه شان" بهترین پاداش را به شما بدهد که پایمردی و به حساب خدا کار کردی و یاوری کردی. چه خوب سرانجامی داری تو...
حالا دو رکعت نماز بالای سر ساقی میخوانیم و میآییم تا به حرم امام حسین"ع" برویم. از صحن که بیرون میآیی و وارد شب جمعۀ بین الحرمین که می شوی، همه تیپ آدمی میبینی. مرد ، زن، جوان، پیر، کودک ، نوجوان، ایرانی، عرب عراقی، عرب حاشیه خلیج فارس و ...
خدایا! خیلی از دوستانمان آرزو داشتند و دارند که در چنین شبی در بین الحرمین باشند، پدر و مادر و خواهران و برادران و همسر و فرزندان و اقوام و همکاران. هم ثوابی از این زیارتها را نصیب آنها هم بفرما و هم توفیقشان ده که آنها هم در این ارض قدسی حضور پیدا کنند. از دوستان اینترنتی هم یاد میکنم ؛ آنها که با کامنتها و پیامکهایشان التماس دعا گفته بودند و خواسته بودند یادشان کنیم. بعضی را با اسم و بعضی را که نمیشناسم کلی دعا میکنم.
خیلی دلم میخواهد توقفی در بین الحرمین داشته باشم و کنار بعضی از این زائران خالص بنشینم اما میخواهم نماز جماعت مغرب و عشایم را در حرم مولا بخوانم برای همین عجله میکنم...
خوب، امشب (شب هشتم محرم) موضوع توسل ما معلوم است. من این نکته را مکرر گفتهام که اگر زین العابدین"ع" بودند و علی اکبر"ع" هم حیات داشت، مسلماً امامت برای علی اکبر"ع" بود؛ حتی در زیارتنامه علی اکبر"ع" دارد: « السلام علیکَ یا ولیَّ اللهِ و ابن وَلیِّه» که راجع به هیچ امامزادهای این تعبیر را نداریم؛ راجع به حضرت ابوالفضل"ع" هم چنین تعبیری نداریم؛ آنجا « ایّها العبدُ الصالح» داریم.
در تاریخ مینویسند حسین"ع" در بین راه که میآمد، هنگام سحری بود که حضرت سرشان را جلوی زین مرکب گذاشته بودند و مختصری خوابشان برد. ناگهان سر را بلند کردند و این جملات را تکرار فرمودند: «انّا للّه و انّا الیهِ راجعون وَ الحمدُ للّهِ ربِّ العالَمین». در مقاتل مینویسند حسین"ع" سه بار این جملات را تکرار کردند.
علی اکبر"ع" بسرعت خودش را به پدرش رساند. معلوم میشود که این پسر، مراقب پدر بوده و خواب به چشمش نمیآمده است. گفت: «مِمَّ حَمِدتَ الله وَ استَرجَعت؟». پدرجان! چرا آیه استرجاع را خواندی و حمد خدا کردی؟ حسین"ع" به او فرمود همین که داشتیم میرفتیم، دیدم یک منادی دارد ندا میکند: «القومُ یَسیرونَ وَ المَنایا تَسیرُ اِلیهِم».این کاروان میرود ولی مرگ آنها را بدرقه میکند.
بلافاصله علی اکبر عرض میکند: «یا اَبَه! أَ وَ لَسنا علی الحقِّ؟». پدرجان! مگر این راهی که ما میرویم، راه حق نیست؟ حسین"ع" میفرماید بله، این راه، راه حق است. علی اکبر میگوید: «اذَن لا نُبالی بالموت». پس ما دیگر باکی از مرگ نداریم؛ تا آخر پای حق میایستیم؛ تا پای جان میایستیم.
روز عاشورا وقتی همه اصحاب شهید شدند، علی اکبر اولین نفر از بنی هاشم است که از خِیام حرم بیرون میآید، پیش پدر میایستد و اجازه میدان میگیرد. حسین"ع" بدون تأمل به او اجازۀ میدان داد. در مقاتل مینویسند خود امام حسین"ع" او را برای رفتن به میدان آراسته کرد. یعنی گفت بیا پسرم! خودم زره به تنت میکنم، خودم شمشیر به کمرت میبندم... همه کارها را خودش کرد و علی اکبر را آماده کرد.
عجیب است! من در بعضی از مقاتل دیدهام که وقتی حسین"ع" علی اکبر را آماده میدان کرد، خودش زن و بچه را صدا زد که بیایید با علی خداحافظی کنید... خیلی قدرت است والله! حسین"ع" مردِ بی نظیرِ تاریخ است. به خدا قسم انبیا و اولیا چنین صحنهای را ندیدهاند. هر چه بگویم کم گفتهام. عاجز است بشر که این مرد را درک کند... شما میدانید که زن و بچه بیایند دور علی اکبر جمع شوند، چه میکنند؟
مینویسند: «اِجتَمَعَتِ النِّساء حَولهُ کالحَلقة». یعنی این زن و بچه، حلقه وار دور علی را گرفتند؛ همه شیون میزنند، داد میزنند: «اِرحَم غُربَتَنا». علی! نرو؛ به غریبی ما رحم کن...
ببینید که دل حسین"ع" چه میشود اینجا! اما حسین"ع" راه را باز میکند. علی راه میافتد و به سمت میدان میرود. اما مینویسند: «فشرَفَعَ رَأسَهُ اِلی السَّماء». حسین"ع" سر به سوی آسمان بلند کرد؛ دستهایش را زیر محاسنش گرفت و این جملات را گفت: «اللهمَّ اشهَد علی هؤلاء القَوم». خدایا! با تو دارم معامله میکنم. ای خدا! گواه باش بر این ملت که من جوانی که شبیهترین خلق به پیغمبر است را دارم به سوی آنها میفرستم؛ «أَشبَهُ النّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولک». بعد سرش را که به سوی آسمان بود، پایین آورد و یک نگاهی به قد و بالای علی کرد؛ «فَنَظَرَ اِلَیهِ نَظَرَ آیِسٍ مَنهُ». یک نگاه مأیوسانهای به علی کرد؛ با همان نگاه با پسرش خداحافظی کرد...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسه پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 130 تا 132.
علمای گروه دو جور نظر میدهند؛ یک عده میگویند همان طور که جابر بن عبدالله انصاری در روز اربعین به زیارت سید الشهدا"ع" شتافت باید با غسل و بهترین لباس و معطر خدمت آقا رسید و برخی که ظاهراً بیشترند معتقدند که زائر باید با همان لباس خاک آلود سفر به خدمت مولایش برسد. جمع این دو نظر این میشود که برای زیارت اول، با غسل اما با همان لباسهای سفر خدمت حضرت برسیم.
چیزی به غروب پنجشنبه نمانده است و ما در راه حرم حضرت هستیم. یادم میافتد از تصادف - تصادف؟ - عجیبی که روزها با سفر ما دارند! شب چهارشنبه و شب زیارتی مسجد سهله، آنجا بودیم و اعمالمان را انجام دادیم و حالا هم شب جمعه و بهترین شب زیارتی حضرت امام حسین"ع" توفیق یارمان شده است که در کربلا باشیم. حاج صادق و آقای خانی زاده که مرتب کاروان میآورد میگوید این اتفاق بسیار کم میافتد و شما خیلی خوش شانسید که شب جمعه به کربلا راهتان دادهاند.
یاد خاطره عجیب سفر اولم به کربلا می افتم و دعوتی که برای زیارت شب جمعه حرم شدم. آنقدر این خاطره برایم عجیب است که لازم میبینم در راه آن را تعریف کنم:
صدام حسین برای اینکه نشان بدهد ادعایش در برگزاری انتخابات سالم درست است، بعد از ماجراهای قیام اول شیعیان و گلوله باران حرمین حسینی و عباسی، تمام خبرنگاران را از سراسر جهان دعوت کرده بود که ماجرایش را فکر می کنم در بخشهای اول سفرنامه نوشتم. بعد از اولین زیارت کربلا که دو ساعت بیشتر طول نکشید و مأموران امنیتی ما را به بغداد برگرداندند، یکی دو روز بعد، بعد از مصاحبه صبح که با طارق عزیز داشتیم، اعلام کردند که برنامه عصر بازدید از «برج صدام» است؛ برج بزرگی که صدام به عنوان نماد شهر بغداد و به نام خود ساخته بود.
توی هتل، سعید خاکرند ( که درست چهل روز بعد از همین خاطره، در راه زیارت امام هشتم"ع" به همراه همسر و مادر خانمش به رحمت خدا رفت) و از خبرنگاران و مترجمان زبده کیهان و از تحلیلگران برجسته خاورمیانه بود و با بسیاری از سران جنبشهای آزادیبخش اسلامی فلسطین و لبنان و مصر و عراق، دوست صمیمی و از همه مهمتر سالهای سال در کربلا زندگی کرده بود، به من گفت: تقی ! من اصلاً نمیخواهم در برنامه تبلیغاتی صدام شرکت کنم. شب جمعه است. میآیی خودمان دو نفر به کربلا برویم؟ گفتم از خدا میخواهم ولی مگر ندیدی که سر رفتن قبلی چند تا ایست و بازرسی بود و برای تردد بین هر شهر، برگه عبور مخصوص میخواستند؟ گفت : می دانم اما من میخواهم بروم. گفتم : از دست مأموران امنیتی اینجا در برویم، قطعاً بدون گذرنامه و بدون برگه عبور شهر به شهر ( که در زمان صدام رایج بود و بسیار سختگیرانه اجرا میشد) نمیتوانیم جان سالم به سلامت ببریم و حتماً گیر میافتیم. با حالت ناامیدانهای گفت: در هرصورت من میخواهم بروم، گفتم تو از فضیلت زیارت شب جمعه محروم نشوی. دلم را به دریا زدم و پس از غسل زیارت ابا عبدالله"ع" با او از در هتل الرشید بغداد خارج شدیم. از آنجا یک سواری دربست گرفت که رانندهاش یک استاد دانشگاه بود که مسافرکشی میکرد! و ما را رساند به پایانه اتوبوس و سواری کربلا. صف اتوبوس خیلی شلوغ بود، سوار یک تاکسی خطی بغداد - کربلا شدیم در حالی که راننده و یک نفر جلو نشسته بودند و من پشت سر راننده، سعید وسط و یک نفر دیگر کنار سعید.
هنوز این صحنهها با وضوح کامل از جلوی چشمم رژه میروند. سواری راه افتاد و در حالی که میخواست از شهر بغداد خارج شود، در اولین ایست و بازرسی ما را نگه داشتند و اول از راننده برگه ترددش را خواستند و با دقت،عکس برگه را با چهرهاش تطبیق دادند و بعد نفر دیگری که جلو نشسته بود. دلم تاپ تاپ می زد اما سعید آرام نشسته بود. بعد نفری که عقب کنار پنجره نشسته بود. او هم با دقت در چهرهاش با عکس برگه تردد تطبیق داده شد در حالی که ما هیچ برگه و عکسی همراه نداشتیم. اما در کمال تعجب من، مأمور اصلاً از سعید و من تقاضای برگه نکرد و گویی اصلاً ما دو نفر در این سواری ننشسته بودیم.
ماشین راه افتاد. در حالی که هیچ کس در سواری کوچکترین حرفی نمیزد و سکوت محضی برقرار بود. به دومین گیت ایست و بازرسی و به قول خودشان "حاجز" رسیدیم و باز هم مأمور دیگری دقیقاً همان درخواست برگه تردد و دقت در چهرهها و باز هم نفر دوم و سوم و باز هم بیتوجهی عجیب به ما دو نفر و باز هم راه افتادیم. تا به کربلا برسیم از یازده گیت ایست و بازرسی رد شدیم و یازده بار هر سه سرنشین این سواری تفتیش کامل شدند اما حتی یک بار هم نگاهی به ما نینداختند!
به کربلا که رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، نگاهی به سعید انداختم تا تعجب خودم را بگویم اما دیدم سعید دارد به پهنای صورت اما بی صدا اشک میریزد.
شهر امّا بسیار بسیار متفاوت بود از شهری که دو سه روز قبل دیده بودیم. بار قبل، با شهری ساکت و خلوت و خیابانهایی سوت و کور مواجه شده بودیم و حرم ابی عبدالله"ع" بسیار خلوت؛ خلوتتر از امامزادههای ایران. اما امشب از همان محل ترمینال ماشینها، جای حرکت ماشین نبود. مردم تا خود حرم اینجا و آنجا توقف کرده بودند، بسیاری گازهای سفری کوچکشان را کنار سواریها روشن کرده و چای میخوردند. به حرم رسیدیم. جایی که پایمان را داخل بگذاریم نبود، از بس شلوغ بود.
سعید که تعجب مرا دیده بود، خودش توضیح داد که در شب زیارتی سیدالشهدا"ع"، از تمام شهرهای عراق و حتی کشورهای عربی همجوار مثل کویت و فطر و عمان و حتی شیعیان عربستان و بحرین و ... با خودروهای خود به زیارت میآیند چون ثواب زیارت در این شب فوق العاده زیادتر است و هیچ کس نمیخواهد از آن محروم شود.
آنشب من و سعید تا حدود ساعت ده و نیم - یازده شب کربلا بودیم و برگشتن هم سوار یکی از سواریهای آمریکایی زهوار در رفته ای که بین کربلا و بغداد مسافرکشی میکرد شدیم و باز هم یازده حاجز و گیت بازرسی و باز هم تفتیش دقیق مسافران با چراغ قوه مأموران در شب و باز هم مایی که دیده نمیشدیم و البته این بار دیگر تعجب نمیکردم اما هول و ولایی داشتم. وقتی وارد بغداد شدیم نفس راحتی کشیدیم و یک تاکسی دربست برای هتل الرشید گرفتیم و رفتیم خوابیدیم ، هر چند فردا هر دو مأمور امنیتی به سراغمان آمدند که چرا دیروز شما به بازدید برج سید الرئیس نیامدید؟
**
حالا امشب ما توفیق پیدا کرده ایم که در شب جمعه و شب زیارتی مولایمان به حرمش مشرف بشویم ، در حالی که تمام خیابانهای اطراف حرم و خود بین الحرمین و اطراف جای سوزن انداختن نیست.

مسیرمان به گونهای است که اول از حرم باب الحوائج ابوالفضل العباس"ع" رد میشویم. اول از بخش بازرسی بدنی میگذریم و پا به حریم حرم یار میگذاریم. تابلوی بزرگی دل ما را تکان میدهد: السلام علیک یا ساقی عطاشا کربلاء. فکر میکنید حالا ما احتیاج به روضهخوان داریم؟....
پ.ن: موافقید برای شادی روح مرحوم سعید خاکرند و همسر فاضلهاش، صلواتی بفرستیم و فاتحهای بخوانیم؟
امام حسین"ع" برای همین قیام کرد. گفت حتی اگر همه بروند، من تک و تنها میایستم و هیچ وقت اثم و عدوان را امضا نمیکنم. مجلسی مینویسد روز عاشورا حسین"ع" نگاه کرد، دید اصحاب شهید شدند و بنی هاشم هم رفتند و کسی هم دیگر نیست.
استنصارهای حسین"ع" در روز عاشورا متعدد است و یکی از آن جاهایی که استنصار کرد اینجاست. واقعاً آن شرایط هر وقت به ذهنم میآید دلم آتش میگیرد که نوشتهاند از سی هزار تا صد هزار نفر در مقابلش ایستادهاند و او تک و تنهاست و میگوید: « هَل مِن مُوَحّدٍ یَخافُ الله فینا؟ هَل مِن مُغیثٍ یَرجوا الله فی اغاثَتِنا؟».
در این موقعیت که حسین"ع" استنصار میکرد، خدا جوابش را داده است. شما خیال نکنید که امام حسین"ع" استنصار کرد ولی هیچ کس جوابش را نمیداد. به خدا قسم، به خودش قسم، هم خدا جوابش را میداد و هم ارواح اولیا و انبیا جوابش را میدادند؛ میگفتند: «قربانت برویم حسین جان! ما هستیم». تمام ذرات عالم به او میگفتند: «حسین جان! چشم، هر چه بخواهی در خدمت تو هستیم». چون او ولی الله اعظم است؛ اما باید مسائل برای ما انسانهای - نعوذ بالله - ستمکار، روشن شود. باید ما آزمایش شویم.
بعضی جاها نقل کردهاند که این استنصار حسین"ع" یک خصوصیتی داشته است و آن اینکه وقتی زین العابدین"ع" صدای پدر را شنید، از بستر بلند شد و عمهاش را صدا کرد و گفت یک عصایی، چوب دستیی، چیزی برای من بیاور که من بروم. بعضی هم نوشتهاند - شاید این زبان حال باشد - که اینجا بود که صدای علی اصغر هم از گاهواره بلند شد...
مینویسند «فَتَقَدَّمَ الی بابِ الخیمة»؛ بعد از این استنصارهایی که کرد، آمد درب خیام حرم. « وَ نادی یا زینب ! ناوِلینی وَلَدیَ الصَغیر».در جای دیگر آمده است: « یا أُختاه! ناوِلینی وَلَدی الرَّضیع». یعنی بچه شیرخوارهام را بیاور. زینب"ع" علی اصغر را آورد و به حسین"ع" داد. در این روایتی که مجلسی نقل میکند، این طور دارد که حسین"ع" خودش را از لباس حرب تخلیه کرد؛ یعنی لباس عادی بر تن کرد. حتی در بعضی از مقاتل دارد که عمامۀ پیغمبر را بر سر بست، قرآن آورد و خلاصه، چهرهاش چهرهای نبود که بخواهد بجنگد.
این بچه را آورد در مقابل لشکر و روی دست بلند کرد، به طوری که زیر بغلهایش پیدا بود. بلند گفت: «اِن لَم تَرحَمونی، فَارحَموا هذا الرضیع». اگر به من رحم نمیکنید، به این بچه شیرخواره رحم کنید. « اَلا تَرونَهُ کَیفَ یَتَلَظّی عَطَشاً؟». آیا نمیبینید که چگونه بیتابی میکند؟ حالا اینکه بیتابیاش چه بوده است من نمیدانم. آیا زبانش را در میآورده است؟ آیا دست و پا میزده است؟ ... البته وقتی میگویند ماهی «تَلَظّی» میکند، معنایش این است که زبانش را پی در پی بیرون میآورد... این بچه هم از شدت تشنگی بیتابی میکرده است...
نوشتهاند: «بَینَما هُوَ یُخاطِبُهُم» ، یعنی هنوز کلام حسین"ع" تمام نشده بود، «اِذ رَماهُ حَرمَلةُ بن کاهِل الاسدی بِسَهمٍ لَهُ ثلاث شُعَب»، حرمله تیر سه شعبهای زد؛ « فَذُبِحَ الطَّفلُ مِنَ الاُذُنِ الی الاُذُن»، یعنی این تیر، کار شمشیر را کرد... اینجا بود که خدا جواب استنصار حسین"ع" را داد؛ یک وقت دید ندا به گوشش میرسد: « یا حسین! دَعهُ»، بچهات را به ما بده. « دَعهُ یا حسین، فَاِنَّ لَهُ مُرضِعَةً فی الجَنَة» ؛ حسین جان ! فرزندت را به ما بده تادر بهشت سیرابش کنیم...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ( چاپ اول، تهران: مؤسسۀ پژوهشی- فرهنگی مصابیح الهدی، 1390)، صفحات 114 تا 116.

حالا حسین نخلی رسیده است به قسمت سجده زیارت عاشورا. چشم از قاب پنجره بر می داریم و سر روی زانوها می گذاریم : اللهم لک الحمد حمد الشاکرین...
تابلوی سبز رنگ بزرگی بر سر یک دوراهی به ما میگوید برای رفتن به بغداد باید چپ برویم ولی برای رفتن به کربلا باید مستقیم حرکت کنیم. خانی زاده در مسیر، درباره هر جایی که میبینیم توضیح میدهد و مثلاً میگوید اینجا مقام اسراست که فردا میآییم. اینجا کجاست و اینجا کجا. اتوبوس در جایی بین داخل و خارج شهر میایستد. قرار میشود بارها را خالی کنیم تا با وانت ببرند و ما با مینی بوسها و ون ها. وانتی که نشانمان میدهند از بس بزرگ است به مینی کامیون میماند. حسین محمدی دوست و آقا جواد و آسد سعید زحمت جا به جا کردن بارها را میکشند. هر چه اصرار می کنم که کمک کنم نمیپذیرند؛ جوری برخورد میکنند که انگار من یک پیرمردم!
همه نوعی سردرگمی دارند و این ور و آن ور را نگاه میکنند. وانت! می رود و بعد ما سوار ون ها و هایس ها می شویم . کوثر از هر جایی که میبیند سؤال میکند.معلوم میشود پدر و مادرش قبلاً درباره این جاها خیلی برایش توضیح دادهاند. هوا فوق العاده گرم است. نمی دانم این برافروختگی و سرخی چهرهها از گرمای بیرون است یا سوز درون.
حالا دیگر به مرکز شهر کربلا نزدیک شدهایم. در پیچ یک خیابان فرعی، وارد یک خیابان اصلی میشویم که ناگهان در انتهای خیابان سمت راستمان چشممان به گنبد و بارگاه امام حسین"ع" میافتد. هوا ناگهان طوفانی و همزمان بارانی میشود. بارانی که آبی بر آتش نیست بلکه آتش را شعله ورتر میکند. راننده اما به سمت چپ میپیچد و ما میبینیم که اعضای دو گروه دیگر زودتر از ما رسیدهاند و در خیابان ایستادهاند و جوانی که تا حالا ندیده بودمش و لابد از اعضای آن گروههاست، دارد با سوز عجیبی زیارت عاشورا و روضه میخواند. حال آنها خرابتر از ماست.
پیاده میشویم و در آن جمع قرار میگیریم و در خیابانی که درست رو به روی حرم ارباب است زیارت عاشورا میخوانیم و روضه گوش می دهیم، هر چند اینجا احتیاجی به روضه خواندن نیست. روضه های او همه اش مربوط می شود به حضرت ابوالفضل"ع". دقت میکنم می بینم اینجا گنبد و بارگاه حضرت ابوالفضل "ع" است که گلدسته هایش را از کاشیکاری به طلاکاری تبدیل کردهاند.

به بخش آخر زیارت عاشورا که می رسد همه خودشان را روی خاکهای کربلا می اندازند و های های میکنند و با آتش درون میخوانند: الحمد لله علی عظیم رزیتی...
زیارت تمام میشود و اکثراً می روند به سمت همان هتلی که کنارش ایستادهایم ولی هتل ما ، بعدی یعنی "قصر الجواد" است. یکی از جوانان گروه آقای الفت که دستبند سبزی به دست دارد حال خیلی خرابی دارد، مادرش حمایلش می شود و او را به گونه ای به داخل می برد. خیابان خالی میشود و در ظهر داغ کربلا، دو سه نفر می مانند و گنبد و گلدسته های حرم مطهر آقا باب الحوائج"ع" و گرمایی که تا ته درونت را می سوزاند.
از در چوبی هتل وارد می شوم. در لابی کوچک آن جای سوزن انداختن نیست. بارها زودتر آمدهاند و همه هم نشسته و ایستاده. دست اندر کاران هتل با مهربانی خاصی، با آب خنک و شربت و ... از همه پذیرایی می کنند. آقایان توانا و خانی زاده و حامد احسانبخش و حسین نخلی با مسئول پذیرش هتل همکاری می کنند و کار تحویل اطاقها با سرعتی باور نکردنی به فرجام می رسد و کلید اطاق هر کس را به دستش میدهند. با عمه خانوم به طبقه سوم می رویم
حرکت حسین"ع" مصداق اتمّ هجرت بود؛ چه نسبت به خودش و چه نسبت به دیگران. حسین، خودش مهاجر است و مهاجرانی هم الی الله تعالی به همراه داشت. حرکت او مصداق اتمّ این آیه شریفه است: «والذین آمنوا و هاجَروا و جاهَدوا» تا میرسد به «اولئک همُ المؤمنونَ حقّاً» که « لَهُم مغفرةٌ و رزقٌ کریم». البته مهاجرانی که با حسین"ع" هجرت کردند، بعضی از اینها خودآگاه بودند و بعضی ناخودآگاه. تاریخ حسین"ع" عجیب است؛ واقعاً حسین"ع" در بشریت یک موجود استثنایی است؛ به یک معنا واقعاً استثنایی است.
حرّ بن یزید ریاحی میگوید با هزار سوار از کوفه بیرون آمدم؛ عبیدالله مرا مأمور کرده بود که بروم و سر راه حسین"ع" را بگیرم. یک وقت دیدم مثل اینکه یک منادی دارد ندا میکند: « ای حرّ! بشارت باد تو را به بهشت»! عجب! گویا آن ندا میگوید ای حرّ! این سفری که میکنی و این راهی که میروی، هجرت است. حرّ میگوید پیش خودم فکر کردم من که دارم میروم جلوی راه پسر پیغمبر را بگیرم، چنین سفری که به سوی بهشت نیست؛ بلکه باید به سوی جهنم باشد!
یکی از تقسیمات هجرت این است؛ هجرت خودآگاه و هجرت ناخودآگاه. البته هجرت ناخودآگاه به دلیل وجود زمینههای مساعد در انسانهاست. حرّ خودش نمیداند که مهاجر الی الله است؛ یعنی هجرتش ناخودآگاه است. این از آن هجرتهای ناخودآگاهی است که یک انسان برتر میخواهد دست مهاجر را بگیرد و او را هجرت بدهد.
حرّ خودش نمیداند که مهاجر است ولی روز عاشورا فهمید و بر زبان خودش هم جاری شد. روز عاشورا حسین"ع" آمد و با عمر سعد صحبت کرد، حرّ هم آنجا ایستاده بود؛ ابوالفضل"ع" هم ایستاده بود. حضرت پیشنهادهایی مطرح کردند و عمر سعد نپذیرفت. وقتی حسین"ع" رفت، حرّ رو کرد به عمر سعد و گفت چه کار میخواهی بکنی؟ گفت جنگی کنم با حسین که آسانترین آن این باشد که دستها از پیکرها و سرها از بدنها جدا شود.
میدانی چه شد؟ حرّ کنار کشید؛ چون او مهاجر است. این را میگویند «هجرت».
آمد سوار مرکب شد، اما بدنش میلرزد. « مهاجر بن اوس» میگوید دیدم حرّ همین طور میلرزد. به او گفتم: این چه حالی است که تو را میبینم؟! اگر از سرداران کوفه از من سؤال میکردند، تو را میگفتم و از تو تجاوز نمیکردم. گفت : ای مهاجر ! خودم را بین بهشت و جهنم میبینم؛ این راه را بروم یا آن راه را؟ اما به خدا قسم جز بهشت ، چیز دیگری را انتخاب نمیکنم.
آرام آرام به سمت حسین"ع" هجرت کرد در حالی که زیر لب، جملهای میگوید: « اللهمَّ اِلیکَ أنَبتُ». همان «انابه» را مطرح میکند. گفتم که انابه مهاجرت است. نگاه کن چقدر زیبا میگوید. خدایا ! از روحانیت نفسم به سوی تو هجرت کردهام . « اللهم الیک أنبتُ فَتُب عَلَیَّ». حالا تو هم به سوی من بیا! خدایا ! تو هم به من رجوع کن! همان طور که من آمدم، تو هم بیا! «فَانّی قد أرعَبتُ قُلوبَ اولیائِک» ، من دل اولیا و دوستانت را لرزاندم. « وَ أولادِ بِنتِ نَبیّک»، من دل بچه های پیغمبرت را لرزاندم...
حرّ آرام آرام نزدیک خِیام حسین"ع" رسید. من نمیدانم با چه هیئتی بود؛ اما از جملهای که حسین"ع" به او گفته است معلوم میشود که یا سرش را پایین انداخته بود و یا از اسب پیاده شده و صورتش را روی زمین گذاشته بود. چون حسین"ع" که به استقبالش آمد اولین جملهای که به او گفت این بود که « اِرفَع رأسَک یا شیخ»؛ سرت را بلند کن ؛ چرا سرت را به زیر انداختهای؟! اگر به سوی ما نیامده بودی سر به زیر بودی، اما حالا دیگر سربلندی.
حرّ رو کرد به حسین"ع" و عرض کرد: هَل لی مِن توبة؟ ...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل سوم: هجرت و مجاهدت، ( چاپ اول: تهران، مؤسسۀ پژوهشی - فرهنگی مصابیح الهدی، 1390) ، صص 41 تا 43 + سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، ص 71.
سه تا گلدسته که دو تایش را داربست زدهاند و مشغول کار روی آن هستند. اینجا دیگر سختگیری برای ورود اتوبوسها نیست؛ شاید برای اینکه خارج از شهر است. از اینجا به بعد، آقای خانی زاده یک پرچم سه گوش «یا حسین شهید» هم به آرم و نشانه گروه اضافه میکند که بد جوری دلمان را تکان میدهد. از جایی که پیاده میشویم تا خود مزار دو فرزند مسلم بن عقیل، بازار سادهای است که در آن بیشتر پیراهن و تی شرت و روسری چینی میفروشند و البته خرما.

هر چه به کربلا نزدیکتر می شویم هوا گرمتر میشود، گویی لحظه به لحظه داریم به آتش یا به خورشید نزدیک میشویم. وارد مرقد مطهر ابراهیم و محمد بن مسلم بن عقیل که میشویم، گروههای زائران ایرانی را می بینیم که مشغول عزاداری دسته جمعی هستند یا هر کس در گوشهای مشغول نماز و زیارت و دعاست. گرمای این فضا، مرا میبرد به حسی که در عزاداریهای سنتی در منازل قدیمی مثل منزل مرحوم آقای اربابی در دهه اول محرم دارم.
چیزی به ظهر نمانده است. کمی میمانیم تا نماز جماعت را در کنار همین دو بزرگوار مظلوم بخوانیم. بین دو نماز مداح یکی از گروهها هم بلند می شود و چند دقیقهای روضه میخواند.
وارد اتوبوس که میشویم حاج صادق تشکر میکند که به توصیه اش عمل شده و همه با هم رفتیم و با هم برگشتیم و کسی دیر نکرد. بعد از خرمای خوب اینجا میگوید. خودش هم مقدار زیادی از خرمای مشهور اینجا که اسمش یادم نمانده خریده است و در اتوبوس میچرخاند. چه جالب شب جمعه هم هست و فاتحهای هم برای اموات حاجی میخوانیم.
بطریهای آب نمی توانند این عطش ما را در این آتش بنشانند. حالا حاجی، رفتن ما را به کربلا ملموستر میکند. کمی از احکام میگوید و نظر هر کدام از مراجع را درباره شکسته یا کامل خواندن نماز در حرم سید الشهدا "ع" نقل میکند. برخی کل زمین کربلا، برخی کل حرم مطهر و برخی تا محدوده ای از ضریح را به عنوان مکانی نقل کردهاند که نماز را میتوان در آنجا کامل خواند. اما وجه مشترک همه شان اطراف ضریح است.
بعد از مغازه آقای طباطبایی نامی میگوید که در بازار خیمهگاه است و هر شب بعد از نماز مغرب و عشا به تعداد محدودی تربت حرم را توزیع میکند.
توصیه میکند در این ایام خیلی مراقب رفتار و کردارمان باشیم و حضرت را از خود نرنجانیم. از یکی از عرفا و علمای بسیار بزرگ مشهد یاد می کند که جان دادن سختی داشته و بعدها معلوم شده به خاطر خنده بلندی بوده که در کنار ضریح رضوی داشته و بعد توضیح میدهد که البته اعمال هر کس را با توجه به شأن و مقام خودش میسنجند و ما همین که مثلاً در این ایام غیبتی و کبیرهای نکنیم، برندهایم.
حاجی اصرار دارد و روایت میخواند که در اینجا دعا کردن برای دیگران را بر خودمان مقدم بداریم و بدانیم که در این صورت، همان دعاها برای ما هم مستجاب میشود و توصیه هایی از این دست...
نگاهی به اتوبوس میاندازم. عجیب است، کسی خیلی به حاجی توجه ندارد؛ همه پرده ها را کنار زده اند و در و دیوار بیابان را نگاه میکنند و بی صدا دارند اشک میریزند. باز هم یاد حرف خانوم جون - خدا بیامرز- می افتم که میگفت : اذن دخول حرم آقا، اشک است. و ظاهراً اذن دخول خود ِ خاک ِ کربلا هم اشک است که همه اینچنین - بی پرده -اشک میریزند.
با صدای حسین نخلی به خودم میآیم که دارد با لهجه دلنشین عربی، زیارت عاشورا میخواند. عجب ! حاج حسین توی اتوبوس ما آمده بود و من ندیده بودمش؟ حالا همه پرده ها کنار رفته ، حسین عاشورا میخواند و اشکها بی آنکه بخواهیم و تلاشی کنیم، سرازیر شده است :
السلام علیک یا ابا عبدالله ، السلام علیک یابن رسول الله ، السلام علیک یابن امیرالمؤمنین و ...
همه شما شنیدهایدکه امام حسین"ع" شب عاشورا که همۀ اصحاب جمع بودند خطبه خواند. من در بعضی مقاتل دیدهام که تا دو هزار و صد نفر نوشتهاند که با حسین"ع" بودند. فرمایشی که حضرت در آن خطبه داشت این بود که اینهایی که میبینید چندین هزار و چندین ده هزار آمدهاند، با شما کاری ندارند؛ اینها من را میخواهند. حتی در یک مقتل دیدهام که امام حسین"ع" فرمود که اگر من را روی هوا هم ببینند، طلب میکنند و میگیرند و با شما کاری ندارند. بنابر این حتی استثنا هم نکرد، هم اصحابش را خطاب کرد و هم خویشاوندانش را و گفت این شب را برای خودتان مثل یک شتر راهوار در خدمت بگیرید و هر کدام دست یکی از اهل بیتم را بگیرید و بروید؛ هر که میخواهد برود، برود.
در بعضی از مقاتل هست که حضرت فرمود من بیعتم را از شما برداشتم. یعنی یک وقت شما در این ملاحظه گرفتار نشوید که بگویید ما با این آقا یک پیمانی بستهایم و این پیمان، شما را در رودربایستی قرار دهد. من آن بیعت و پیمان را از شما برداشتم. حتی در بعضی از خطبههایشان دیدهام که اول به آنها میفرماید شما که با من آمدید، در ذهنتان این بود که با اینهمه نامهای که برای من آمده و من را به کوفه دعوت کردهاند، حتماً من مرد پیروز میدان هستم و حکومت را در دست میگیرم؛ بنابر این حالا که اوضاع برخلاف تصور شما پیش آمده است، هرگز ملاحظه این چیزها را نکنید و بروید.
آن روایت معروف هم هست که حضرت سکینه"س" فرمود: بعد از اینکه پدرم این خطبه را خواند، دیدم اینها ده تا ده تا، بیست تا بیست تا، همین طور دارند میروند. یعنی اینها برای کمک به اقامۀ حق و دفع باطل نیامده بودند.
خوب، پس چه کسانی باقی ماندند؟ فقط آن کسی تا آخر با حضرت باقی میماند که تشخیص داده است و وظیفۀ خودش میداند و عقلش میگوید که این حق است و این حق باید حمایت و اعانت شود و آن باطل است و باید اِماته شود [بمیرد] و از بین برود. لذا حضرت میگوید اگر میمانی، برای اقامۀ حق و ابطال باطل بمان؛ نه برای پیمانی که با من بستی. این پیمانها به درد نمیخورد. بله، اگر آن پیمانی که با من بستی بر این محور بود که من حق هستم، از آن پیمان نباید دست برداری. بنابر این کسانی که دنبال نهی از منکر و اِماتۀ باطل و اقامۀ حق بودند ایستادند و ماندند.
اول ابوالفضل"ع" بلند شد و گفت: کجا برویم ما؟! برویم تا پس از تو زنده بمانیم؟! زندگی بدون تو به درد نمیخورد. بلافاصله بعد از ایشان، عبدالله بن مسلم- پسر بزرگ مسلم که پدرش را شهید کرده بودند- بلند شد و گفت: کجا برویم آقا؟! ... بعد اصحاب یکی یکی بلند میشوند و اظهار وفاداری میکنند. اینجاست که مسلم بن عوسجه بلند میشود و آن تعبیر را میکند که اگر من را بکشند و بعد زنده کنند و دوباره بکشند و بسوزانند و خاکسترم را به باد دهند و این کار هفتاد بار هم تکرار شود، من دست از تو بر نمیدارم. بعد زهیر بلند شد و سایر اصحاب هم پیمان وفاداری بستند.
وقتی رفتنیها رفتند و ماندنیها ماندند، امام حسین"ع" گفت: حالا به شما بگویم که همۀ شما فردا شهید میشوید. وقتی حسین"ع" این تعبیر را میکند، در بین اینهایی که نشسته بودند، فرزند حسن "ع" که یک نوجوان است، به عمو میگوید: عمو جان! من هم جزو این شهدا هستم یا نه؟ حسین"ع" به او میگوید: عزیزم! «کَیفَ المَوتُ عِندَک»؟ بگو ببینم مرگ در راه خدا و برای اقامه حق در ذائقۀ تو چگونه است؟ قاسم منظور عمو را خوب فهمید؛ چون جوابِ ذائقهای داد. گفت: « أَحلی مِنََ العَسَل»؛ یعنی شهادت در راه اقامۀ حق و معروف و ابطال باطل و منکر، در ذائقۀ من از عسل شیرینتر است.
روز عاشورا که شد، حسین"ع" مکرر استنصار فرمود. در یکی از آن مقاطع است که میگوید:«هل مِن ناصرٍ یَنصُرُنا و هل مِن مُعینٍ یُعینُنا»؟ در بعضی از مقاتل دیدهام که بعد از این جملات حسین"ع" بود که نوشتهاند « وَ خَرَجَ مِنَ الخیمَةغُلامٌ». یعنی قاسم از خیمه بیرون آمد؛ میخواهد اعانۀ حق کند. مجلسی مینویسد: «وَ هُوَ غُلامٌ صَغیرٌ لَم یَبلُغُ الحُلُم». یعنی نوجوانی بود که به حسب ظاهر هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بود. آمد جلو پیش حسین"ع". مینویسد: «فلمّا نَظَرَ الحُسَینُ اِلَیهِ قَد بَرَزَ أعتَنَقَهُ». یعنی وقتی چشم عمو به قاسم افتاد که آمادۀ نبرد شده است، او را در آغوش خودش کشید. « وَ جَعَلا یَبکیانِ حَتّی غُشیَ عَلَیهِما». یعنی این عمو و برادر زاده آنقدر گریه کردند تا بیحال شدند. اما عمو به قاسم اجازه نداد که به میدان برود؛ ولی میدانید قاسم چه کار کرد؟ خودش را بر روی پاهای حسین"ع" انداخت. ن فَلَم یَزَل یُقَبّلُ یَدَیهِ وَ رِجلَیهِ حَتّی أذِنَ لَهُ». آنقدر بوسه زد به دست و پای عمو تا اجازه گرفت و به میدان رفت. قاسم رفت؛ اما طولی نکشید که صدایش بلند شد: « یا عَمّــــــــــــــــاه» ...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول: تعاون و همیاری، (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، 1390)،صص99تا 102.
از همان اول که اتوبوس به مقصد کربلا و اول از همه به مقصد مزار "طفلان مسلم" راه میافتد، حاج آقا رحیمی که از روحانی بودن فقط عبا و عمامهاش را ندارد، میکروفون را به دست میگیرد و با اشاره به اینکه الان داریم از کنار بزرگترین و مهمترین و باارزشترین قبرستان جهان اسلام رد میشویم، حدیثی را نقل می کند که اگر کسی هفت بار سوره قدر، سه بار حمد، سه بار ناس، سه بار فلق و سه بار آیت الکرسی را بخواند و ثوابش را به روح مؤمن یا مؤمنانی هدیه کند، فرشتهای به نام «نقاله» از آن لحظه تا روز قیامت هم برای صاحب قبر و هم کسی که این عمل را انجام داده است طلب مغفرت میکند. آقای رحیمی توصیه میکند حالا که وقت وسیعی داریم و قبرستان وادی السلام هم بیست کیلومتر است، این عمل را انجام دهیم و ثوابش را به همه ارواح مؤمن مدفون در این قبرستان هدیه کنیم تا ذخیرهای برای آن دنیای خودمان هم باشد.
بعد توصیه میکند که در این شبهای باقیمانده از سفر، نماز شب را فراموش نکنیم و بعد میرود سراغ حکایتها و روایاتی که از ثواب صلوات در آنها سخن گفته شده است از جمله به ماجرای خوابی که برای بانو مجتهده امین بعد از مرگش دیده اند و ثواب صلوات فرستادنهای او را بیش از فعالیتهای دیگرش بر شمرده اند و ماجرای مشابهی درباره حاج شیخ عباس قمی و ... میگوید و فضای اتوبوس را معطر می کند به ذکر مداوم صلوات.
خود آقای خانی زاده هم جانم حسین جانم حسینی را دم میگیرد که همه با او همراهی میکنند و بعد میگوید واقعاً کربلا ، مداح احتیاج ندارد همین نگاه کردن به زمین راه کربلا اشک آدم را در میآورد.
پس از آن آقای سعیدی فر میکروفون را میگیرد و اشاره میکند به مسابقه ای وبلاگی که در آن این سؤال پرسیده شده بود که منظور از "الف دزفول" یعنی چه ؟ همین سؤال را از حاضران هم میپرسد و بعد میگوید در این مسابقه خانم " یک ایرانی" که اسمش را هم بلد نیست یا شاید قرار نیست یادش باشد برنده شده اند که در همین جا با تقدیر از ایشون جایزه را تقدیمشان میکنیم.
دوباره پدر نخود میکروفون را دست میگیرد و دو سه حکایت از فضایل زیارت امام حسین "ع" و خاک کربلا میگوید. قبلش مدیر سبز پوش کاروان با خنده میگوید خوب شد ما برای این اتوبوس مداح نیاوردیم و رو می کند به آقای رحیمی و می گوید و خوب شد شما پول نمیگیری!
حالا دیگر نوبت خود حاج صادق احسانبخش است که برود منبر. او درباره کربلا و فضیلت زیارت کربلا می گوید و جا به جا صدایش میلرزد. از اینکه ما را زائران کربلا میشناسند نه نجف با آنهمه عظمتش، از استقبال خوب بچهها از زیارتهای نیمه شب تشکر میکند، از تکروی برخی بچهها گلایه و بر کار جمعی تأکید میکند و میگوید فکر نکنید ثواب ده دقیقه معطل دوستی شدن بیشتر از ده دقیقه بیشتر زیارت خواندن است. از استفتایی در همین باره از امام خمینی میگوید و خاطرهای از ایشان که در سفرهای مشهد که با دوستانشان مشرف میشدند کارهای نظافت و چای گذاشتن و غذا درست کردن را امام انجام میدادند تا دوستانشان به زیارت بیشتر برسند و این کار را مهمتر از خود زیارت میدانستند.بعد میرود سراغ ماجرای علی بن یقطین و امام موسی بن جعفر"ع" و بعد حرف می رود سر اینکه چرا گنبد مولا علی "ع" پرچم ندارد. از بقیه سؤال می کند یکی دو نفر درست جواب میدهند که چون روی گنبد ، علامت "الله" است و پرچم مولا نباید بالاتر از "الله" باشد و توضیح میدهد که همین "الله" هم برای این است که یادمان باشد علی هم بندهای از بندگان خدا بوده،نه آنطور که برخی غلو کنندگان میگویند در حد خدا!
از شب قدر پارسال هر کس میگوید که کجا و چگونه بودهاید که زیارت آقا را برایتان نوشتهاند. حالا هم از خودشان بخواهید که در ماه آینده که شب قدر بعدی ماست، باز هم زیارتشان را نصیبمان کنند. بعد رو میکند به خود آقا و میگوید: آقا جان ! هر دیدی بازدیدی دارد، حالا که خدمتتان رسیدهایم، اگر باز هم توفیق حضور پیدا شد که هیچ وگرنه میدانی که شب اول قبر، چه شب سختی است؛ آنموقع به بازدید ما بیا. و اشک امانش نمیدهد.
نفر بعدی آقا جواد حاج سالار است که حدیث «الفرصة تمُرُ مَرَّ السحاب» را نقل میکند و میگذارد کنار حدیث «المؤمن کَیّس» و میگوید زرنگ باشید و از این فرصت کربلا نهایت استفاده را بکنید وگرنه میدانید که : ان الانسان لفی خسر ! بعد، یک توصیه جالب میکند و آن اینکه دوستانی که پیشتر به کربلا مشرف شده اند گفتهاند سعی کنید در هنگام حضور، با چشمانتان در زوایای حرم و زوایای ضریح دقیق شوید و در ذهنتان فیلم بگیرید و بعد چشمانتان را ببندید و سعی کنید این تصاویر را ثبت و ضبط کنید تا بعداً بتوانید آن را بازبینی کنید و حسرت نخورید.
حاج صادق میگوید خوشحالم که استعدادهای موجودمان خودش را در این مسیر نشان داد و بعد قرار میشود که من شعر بخوانم. سالهای کودکی شعر «خط خون» ِ استاد سید علی موسوی گرمارودی را حفظ کرده بودم و در مجامع و جلسات مهم میخواندم؛ شعری بسیار پرمغز و با مضامین عالی که هر سطرش دنیایی دارد. نمی دانم از آن شعر ده پانزده صفحهای چه مقدارش در ذهنم باقی مانده است اما میخوانم:
درختان را دوست میدارم / که به احترام تو قیام کردهاند/ و آب را / که مهر مادر توست...
درست شعر که تمام میشود از بوق اتوبوسهای کناری معلوم میشود که رسیدهایم به مزار «طفلان مسلم»...
* این هم لینک دانلود همان مقداری که از این شعر یادم بود و زحمتش را نخود کشیده است.
وقتی حسین "ع" به ثعلبیه رسید، دید خیمه و وسایلی هست؛ معلوم شد کسی در آنجا مشغول زندگی است. حضرت تشریف آوردند و پیرزنی را دیدند و از او سؤال کردند که اینها برای کیست؟ پیرزن گفت برای وَهَب و خانوادهاش. آنها نصرانی بودند و مسلمان هم نبودند. در بعضی تواریخ دیدهام که حضرت وقتی آنجا رسیدند، نیزهشان را در زمین فرو بردند و توقف و استراحت کوتاهی کردند. وقتی میخواستند بروند، فرمودند موقعی که وهب آمد به او بگو پیش ما بیاید.
در تاریخ نوشتهاند زمانی که حضرت خواست برود، نیزه را بیرون آورد. بعد از بیرون آوردنِ نیزه، از آن مکان آب سرازیر شد. میدانید که در سرزمین حجاز چون آب کم است، بسیار ارزشمند است. آب سرازیر شد؛ پیرزن هم تعجب کرد. پسرش که از راه رسیدماجرا را تعریف کرد که کسی آمد و گفت وقتی پسرت برگشت بگو بیاید پیش ما.
دیگران مسلمان بودند و مسئلۀ تعاون و اعانه از آنها توقع میرفت ؛ اما این که مؤمن و مسلمان هم نبود. معلوم میشود وقتی باطن پاک باشد، از انسان دستگیری میکنند. وهب ناگهان منقلب میشود و به مادرش میگوید خدا خیلی به من لطف و عنایت کرده است. بلند شد و تمام بساط را جمع کرد تا خودش را به امام حسین "ع" برساند.
در تاریخ مینویسند وقتی رسید، خودش را روی پاهای امام حسین "ع" انداخت و شروع کرد به بوسیدن. سرانجام وهب و مادر و همسرش، هر سه اسلام آوردند. حضرت پیغام داد برای اعانه به برّ و تقوا که بیا و کمک کن؛ او هم همراه حسین "ع" به کربلا میآید.
**
روز عاشورا ایستاده بودند و تماشا میکردند. چند [ هفده ] روزی بود که این جوان ازدواج کرده بود. میخواست به میدان برود، اما همسرش ممانعت میکرد. هر چه مادر به او میگفت برو ! ما برای چه به اینجا آمدهایم؟ تمام زندگی را جمع کردیم، تمام این بیابان را طی کردیم، خط عوض کردیم و دست از دینمان برداشتیم برای چه ؟ چطور شده است که حالا تو به میدان نمیروی؟ اما هر چه مادر ترغیب میکرد، همسرش میگفت نمیگذارم.
بالاخره همسرش به او گفت: به یک شرط میگذارم بروی که برویم پیش امام حسین "ع" ، من در آنجا حرفهایم را بزنم آنوقت در آنجا به تو اجازه میدهم. [ به خدا قسم انسان شرمنده میشود که یک عمر بگوید مسلمانم و بعد - نعوذ بالله - علیه ِ اسلام اقدام کند؛ آن وقت دو جوان ِ نصرانی ِ تازه مسلمان، این طور در راه اسلام فداکاری کنند.].
این دو جوان آمدند پیش امام حسین "ع". وهب رو می کند به امام حسین "ع" و میگوید: آقا ! من میخواهم به میدان بروم، ولی همسرم نمیگذارد و میگوید من حرف دارم. حسین "ع" رو کرد سمت همسرش و فرمود چه میگویی؟ همسر وهب گفت: من آمدهام خدمت شما و از شما میخواهم که دو چیز را ضمانت کنید تا وهب برود. اول اینکه اگر او برود، میدانم که شهید میشود؛ اما من جوانم و در این بیابان کسی را ندارم. شما به من اجازه دهید که بیایم و در خدمت خانوادۀ شما باشم. دوم اینکه وهب که شهید شود، روز قیامت به بهشت میرود. اینجا باید پیش شما ضمانت دهد که من را هم با خودش به بهشت ببرد. مینویسند: « فَبَکی الحُسَین علیه السلام». حضرت شروع کرد های های گریه کردن و بعد هم هر دو خواسته همسر وهب را تضمین کرد.
وهب به میدان رفت. عدهای از آن منافقها را به درَک واصل کرد. آنها یک دست وهب را قطع کردند. چشم همسر وهب به این صحنه افتاد. دید همسرش عجب وضعی پیدا کرده است. دیگر طاقت نیاورد؛ عمود خیمه را برداشت؛ خود ِ این دختر وارد میدان جنگ شد. تا چشم وهب به او افتاد مضطرب شد و پرسید : چرا آمدی؟ می دانید چه جوابی به وهب داد؟ گفت مگر نمیشنوی که حسین "ع" فریادش بلند شده است : « هَل مِن ذابٍّ یَذُبُّ عَن حَرَمِ رسولِ الله»؟ حسین "ع" کمک میخواهد...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول، تعاون و همیاری، (چاپ اول : تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، 1390)،صص 43 تا 45.
این آخرین سحری است که در حرم مولا حضور داریم. باز هم گرما، باز هم پنکه هایی که هر دو سه متر- دو سه متر دارند چند نفر خواب یا چند نفر بیدار را باد میزنند. باز هم رو به روی مرقد مطهر شیخ عباس قمی، باز هم جای خالی مناجات حضرت امیر در این صبح دلتنگی،باز هم دعای عالیة المضامین و یاد امام و رهبر عزیزمان، علمایی که به گردنمان حق دارند، پدر و مادر و مادربزرگها و همه کسانی که به گردنمان حق دارند و دوستان و همکاران و ملتمسان دعا ، باز هم این صبح گرم و داغ را بارانی که خنک نمیکند، باز هم قاری نه چندان خوش صدایی که آوایش از بلندگوهای حرم پخش میشود و ما را به حسرت میکشاند، باز هم نماز جماعتی که هیچ وقت امام مشخص و راتبی ندارد.
نماز و تعقیبات تمام میشود اما مگر باران بند میآید؟ یعنی باز هم خدا توفیق میدهد که در این صحن و سرا و بارگاه نورانی حضور پیدا کنیم و نماز بخوانیم و دست به دعا برداریم؟ هر لحظه، سالی میگذرد و من یادم میافتد که با عمه خانوم دم بابی که اول شارع الرسول است قرار گذاشتهایم. عمه خانوم مثل همیشه سر ساعت سر قرار است. می رویم سر وقت حاج کوثر شکریِ دیشبی که در انتهای بازار عباچیه مغازه دارد اما او سر قولش نیامده . مدتی معطل میشویم تا بالاخره سر و کلهاش پیدا میشود. پسرش کرکره را بالا میکشد و خودش بساط صبحانه بسیار مختصرش را روی چارپایهای قرار میدهد و شتابزده نان و کرهای میل میکند و شروع میکند سفارش کردن به پسرش که دستورات حاج خانوم (عمه خانوم) را دقیق عمل کند. عمه خانوم چند دست پارچه زیبای دخترانه میخرد و نظر مرا هم میپرسد. چند دست پارچه شلواری مردانه هم میخرد و برای انتخاب رنگهایش باز هم نظر مرا میپرسد. پارچه چادری هم میخرد و سر آخر حاجی تخفیف خوبی هم به عمه خانوم میدهد کمی بیشتر از آنچه دیشب به ما داد! چرا که فهمیده است عمه خانوم مشهد زندگی میکند. میگوید من ماه مبارک ایران میآیم و خدمت حضرت رضا "ع" میرسم اما شما هم که آنجا هستید برای من دعا کنید.

این عکس مربوط به این ماجرا نیست!
جلوی مغازه حاج کوثر دو تا نوجوان عربانه یا همان گاری چوبی خود را تبلیغ میکنند.با باری که عمه خانوم دارد و زمان کمی که برای صبحانه و حرکت به سمت کربلا داریم باید عربانه بگیرم. از قیمت میپرسم میگوید: پنج تومان. با تعجب میگویم: دو تا بار کامل عربانه از خارج شهر تا دم هتل تمام چمدانهای دوستان ما را آوردند روی هم پنج تومان ، تو برای این پانصد تا هفتصد قدم می خواهی همان قدر بگیری؟ می گوید : سه تومان؟ قبول نمی کنم و راه میافتم. میگوید : حاجی هزار تومان! میایستم و بارها را روی عربانه میگذارم و به عمه خانوم میگویم خودتان هم بشینید. کمی خجالت میکشد اما تنگی وقت را که یادآور میشوم مینشیند. پسرک ما را به دم هتل میآورد و من هزار تومانی نویی به او میدهم. میگوید: حاجی سه هزار تومان! تعجب می کنم. می گویم مگر خودت صدامان نکردی که هزار تومان. خودش را می زند به لهجه عربی و اصرار می کند که سه هزار تومان. عمه خانوم می گوید بهش بده. نمی دهم. خودش را بکشد هم نمی دهم. هزاری را روی عربانه اش می گذارم و بارها را بر می دارم. می آید داخل لابی هتل داد و فریاد راه می اندازد. با اینکه خیلی خجالت می کشم محلش نمی گذارم . چیزهایی با مسئول هتل بلغور می کند اما ظاهراً او هم چشمش از این حرفها پر است. تا دم آسانسور می آید و داد و فریاد می کند. پول را می اندازد توی آسانسور و من هم می اندازم بیرون و بالا می رویم. حالم خیلی گرفته شده است.
بارها را می گذاریم و سریع می رویم زیر زمین صبحانه می خوریم. بعد هم سریع می آییم بالا و چمدانهای بسته را باز می کنیم و جایی برای سوغاتیهای عمه خانوم باز می کنیم. چمدانها را می آوریم توی لابی همانجا که الان دهها ساک و چمدان و کیف و لب تاب! جا خوش کرده اند و جمعیت منتظرند ؛ منتظر ندایی که آنها را برای سفر کربلا صدا کنند. پسرک خودش را می اندازد داخل و جلوی همه جمعیت داد می زند و سه هزار تومان پول طلب می کند. از حقه بازیاش خیلی لجم گرفته اما محلش نمیگذارم. باز می رود پیش مدیر هتل و مدیر هتل می آید سر وقت من و می گوید حالا یک چیزی بهش بده. می گویم همان که قرار گذاشتیم را دادم. می گوید دو تومنش کن. می گویم نه ! پسرک می آید جلو و می گوید: باشه حاجی ! همان هزار تومان را بده ! می گویم من که دادم .می گوید انداختم جلوی آسانسور. گفتم به من ربطی ندارد. معلوم می شود آقای خانی زاده که فهمیده است طرفش من هستم برداشته تا به من بدهد. پیدایش می کنم و هزار تومنی را می دهد به پسرک . به او می گویم این وقتی که گذاشتی تا از من پول زیادی بگیری و نگرفتی اگر کار کرده بودی سه چهار برابر گیرت آمده بود! می رود. تیرگی بدی در دلم احساس می کنم آن هم دم رفتن به کربلا ، اما از حقه بازی و کلک خیلی بدم می آید. تا خانی زاده خبر خوش ِ آمدن ِ اتوبوسها را بدهد، معلوم می شود با همین حیله، امثال این پسرک خیلی از همسفرانمان را سر کیسه کرده اند و آنها هم برای حفظ آبرو جلوی بقیه به درخواستهایشان تن داده اند . خوشحال می شوم که این بلا فقط سر من نیامده است !!

با خوشحالی ساکها و چمدانها را داخل بار اتوبوسها می گذاریم و هر کس سر جای خودش می نشیند. تا راننده ها حرکت کنند، دستفروشها و پسر بچه ها در داخل و بیرون ماشینها جولانی می دهند و : هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله ...
وقتی امام حسین "ع" وارد کربلا شد، آن طور که من در مَقاتل دیدهام، حضرت دو نامه نوشت؛ یکی به برادرش در مدینه و یکی هم به حبیب بن مظاهر در کوفه. اما آنچه به برادرش محمد حنفیه مینویسد، کوتاه است:«بسم الله الرحمن الرحیم. مِن الحسین بن علی الی محمد بن علی و مَن قِبَلَهُ مِن بنی هاشم. امّا بعد فَکأنَّ الدُنیا لَم تَکُن وَ کَأَنَّ الاخرةَ لَم تَزَل. والسلام».
وقتی به کربلا رسید و هجرت صغرایش تمام شد، این طور نوشت: این نامه ای است از حسین بن علی به محمد بن علی و هر که از فرزندان بنی هاشم نزد اوست. اما بعد ؛ بدانید که دنیا را چنان قرار دادیم که گویی هرگز نبود و آخرت را دائم و باقی میدانیم. آخرت را بر دنیا اختیار کرده و از دنیا چشم پوشیدیم. والسلام. برای چه کسی کوچ کردم و آمدم اینجا؟ برای «او» آمدم و چشم از این دنیا پوشیدم.
یک نامه دیگر هم مینویسد به کوفه: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِن الحسین بن علی الی الرَّجُل الفقیه حبیب بن مظاهر الاسدی».نامه ای است از حسین به حبیب که مرد دین شناسی است. چقدر هم از او تجلیل میکند! «اما بعد؛ فَأِنّا قَد نَزَلنا کربلاء ». ما وارد کربلا شدیم. « وَ انتَ تَعلَمُ قِرابَتَنا مِن رسول الله». تو پیوند من با پیغمبر را میدانی. «فَأِن اَرَدتَ نُصرَتَنا فَاقدِم ألَینا عاجلاً». اگر میخواهی مرا یاری کنی، زود بیا. همان گونه که من هجرت کردم، تو هم باید هجرت کنی. تو هم باید از کوفه به کربلا بیایی.
**
حبیب با همسرش صبحانه میخوردند که قاصد آمد و نامه را داد و رفت. حبیب نامه را گرفت و خواند. همسرش سؤال کرد نامه از کیست؟ گفت این نامه از حسین پسر پیغمبر است. همسرش گفت چه نوشته است؟ حبیب گفت هیچی ! آمده کربلا، من را هم دعوت کرده که بروم و به او کمک کنم. همسرش پرسید: می روی یا نه ؟ حبیب گفت: نه ، من نمیتوانم بروم!
البته حبیب، به قول معروف، تقیه میکرد، برای اینکه مبادا یک وقت قبیلهاش بفهمند و نگذارند که او برود. همسرش سؤال کرد: نمیروی؟! حبیب گفت نه ، من پیر شده و کَرِّ و فَرّی ندارم؛ چطور با او راه بیفتم؟ همسرش گفت: حسین پسر پیغمبر تو را دعوت کرده، آن وقت تو نمیخواهی دعوت او را اجابت کنی؟! جواب خدا را چگونه میتوانی بدهی؟! حبیب گفت میدانی اگر من بروم، عبیدالله چه کار میکند؟ خانۀ مرا خراب میکند و تو را به اسارت میگیرد و میبرد. همۀ این عواقب و ضربههای دنیایی را برای او بیان کرد.
همسرش گفت: تو برو ! بگذار خانه را خراب کند، بگذار مرا به اسارت بگیرد. حبیب باز هم گفت: نه، من نمیروم. اینجا بود که همسرش بلند شد، روسری خودش را بر سر حبیب انداخت و به او گفت: نمیروی؟! پس مثل خانمها در خانه بنشین! بعد گفت: خدایا ! کاش من مَرد بودم و میتوانستم بروم کربلا تا حسین را یاری کنم! ای کاش من این هجرت را میکردم! حبیب گفت: این حرفهایی که زدم، برای این بود که ببینم تو چه میگویی. من آنچنان هجرتی کنم که تا قیام قیامت ، نامم در تاریخ ثبت شود...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل سوم: هجرت و مجاهدت(چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، 1390)،صص 64 تا 66.
از اتوبوسها پیاده شده و نشده، چشممان دوباره به جمال حاج آقا صدیقی روشن می شود که از زیارت حرم برگشته و دارد دنبال تابلوی هتل می گردد. باز هم سلام و علیک گرم بچهها و من که خسته خسته هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی بینم جز تختخواب و خواب...
نمی دانم چقدر خوابیدهام و نمیدانم الان باید چه کار کنیم. فقط می بینم در اطاق تنها هستم و عمه خانوم رفته است. وضویی میگیرم و میآیم توی لابی تا به حرم بروم. اما اینجا چقدر شلوغ است؟! خانومها اکثراً نشسته و آقایون ایستاده و سینیهای چایی دست به دست و شیرینی هایی که میچرخد و چند تا بادکنک و صدای خنده و شادی و ...؟! ماجرا چیست؟ هنوز خوابم؟ جلوتر میآیم می بینم که میزی چیدهاند و ظرف شیرینی و تعدادی کادو و ...

به حسین محمدی دوست که خیلی زحمت می کشد می گویم : چه خبره ؟
- مگه به شما نگفتند ؟ تولد "کوثر" ه !
عجب. حالا آقای حسین زاده که معمولاً همه چی در چنتهاش دارد، شعری با حال و هوای تولد و شادی میخواند و بقیه با کف زدن و جواب دادن همراهی میکنند. بازار عکس گرفتن از زمین و هوا و راهرو و پله ها و ... گرم است.محمد دهقانی و آسد سعید و خانوم شکارچی عکس می گیرند و نخود فیلم !
نزدیک غروب است و دیگر باید به نماز جماعت حرم برسیم. با نمک و حسین نخلی و امین طاهریان و دو سه نفر دیگر راه میافتیم. توی راه میفهمم که این حاج حسین آقا تا حالا چند باری بچهها را دعوت کرده است رفته اند از این شیرینیها و آبمیوهها و ... خوردهاند. البته خدا وکیلی یکی دو بار گفته بود که بعد از نماز فلان جا باش تا با بقیه برویم کارت دارم ، اما نمیدانستم موضوع خوردن و دعوت و این جور چیزهاست. امشب هم تأکید می کند، بخصوص با اصرارهای خانوم «شوکو» که بعد از نماز برویم از جاهایی که آشنای من هستند خرید کنیم. درست همان موقعی که باز هم دسترسی به عمه خانوم ندارم ! عمه خانومی که به امید من تا حالا خرید نکرده و گذاشته برای شب آخر.
آخرین نماز مغرب و عشای حرم حضرت امیر "ع" حال و هوایی دارد که در وصف نمیآید. بعد از نماز، اول شارع الرسول قرار می گذاریم اما یکی دو تا از خانومها نیامده اند ! البته آمده اند اما جای دیگری رفته اند. حسین ما را می برد به سراغ یکی دو مغازه پارچه فروشی و انگشتر فروشی که در سفرهای قبلی با آنها دوست شده و از کسانی هستند که بشدت عاشق ایران و انقلاب و آقا هستند و سالی یکی دو بار برای زیارت امام هشتم "ع" و حضرت معصومه "س" به ایران می آیند. پارچه فروشه خیلی خوش برخوردتر از انگشتر فروشه است. قبل از رسیدن به این مغازه و تا موقعی که خانومهای گمشده ما را پیدا کنند ! نمک فرصت می کند تا یک بار دیگر به آرزویش که خوردن شیرینی مخصوص اینجا یعنی « دهین » است برسد. خیلی هم زیاد می خرد و با اینکه برخی توصیه های امنیتی حاکی از این بوده است که زیاد از این شیرینی مقوی نخورد، اما او گوشش به این حرفها بدهکار نیست. آنقدر زیاد خریده است که همه ما به مقدار کافی می خوریم و او هنوز دست نکشیده است! حتی در حینی که آسد سعید در مغازه انگشتر فروشی دارد انگشتر های گرانقیمت فیروزه و عقیق و دُر و زمرد را به دستش امتحان می کند ، نمک و همسرش ، بساط دهین خوریشان را روی یک موتور سیکلت کنار کوچه پهن کرده اند و از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را می کنند!
آسد سعید خیلی به صاحب مغازه انگشتر فروشی حال می دهد و طول دادنش باعث می شود که هر کدام از ماها هم به نوعی به خرج بیفتیم. برای مریم یک سرویس کامل دُر اصل نجف می خرم. اگر راضی بشود البته !
از آنجا می رویم سراغ پارچه فروشه و اینجاست که هر کدام ما برای هر کسی سراغ داریم از پارچه پیراهنی و شلواری و روسری نخی و چادری و ... می خریم. اما مگر این خانومها ول می کنند. کل خرید ما آقایون جمعاً به بیست دقیقه نمیرسد اما تمام صحبتهای ما و حرفهای ما و حتی جوکها و شوخیهای ما با همدیگر تمام می شود اما خرید خانومها تمام نمی شود.
به حسین می گویم : ولی پورسانت خوبی گیرت می آید ها ! قسم می خورد که من هیچ پورسانتی نمی گیرم و با من هم به قیمتی که به شما می فروشد حساب می کند. می بینیم فرصت خوبی برای اذیت کردنش هست موضوع را ادامه می دهیم و او منفعلانه واکنش نشان می دهد. احتمالاً توقف ما از یک ساعت و خرده ای هم گذشته است و مجبور می شوم برای آخرین اخطار، جل و پلاسم را جمع کنم و به طرف هتل بیایم. خیلی از شب گذشته و راه بازار تا خانه خیلی خلوت و کمی خوفناک شده است اما می آیم و وقتی می فهمم آخرین دقایق فرصت شام خوردن است یکراست به زیرزمین می روم اما چند دقیقه بعد هم خریداران فروشگاه پارچه فروشی می رسند و مشغول می شویم. به حسین می گویم : بالاخره چقدر پورسانت گرفتی ؟! می گوید یک لباس برای همسرم و یک پارچه برای پدرم را به عنوان هدیه به من داد!
ساعت دوازده و نیم طبق روال هر شب، قرار رفتن به حرم را گذاشته اند تا شب آخر را شبی به یاد ماندنی کنند. در اطاق، خریدهایم را به عمه خانوم نشان می دهم و همین که از آنها خوشش میآید می گویم با صاحب مغازه صحبت کرده ام ؛ گفته است بعد از نماز صبح، پسرش را می فرستد تا مغازه را برای ما باز کند و شما هم خریدهایتان را بکنید.عمه خانوم خوشحال می شود.
در جلسه گذشته، یک مثال جمعی و فردی را گفتم؛ یعنی حر و لشکرش. اما استعانه فردی هم زیاد دارد. از جمله در بین راه که میآمد، برخورد کرد به خیمه و خرگاهی. حسین "ع" سؤال کرد که این بساط برای کیست؟ گفتند مال عبید الله بن حر جُعفی است. در تاریخ دیدهام که حسین "ع" ابتدا شخصی را نزد او فرستاد و از او خواست که بیاید. من در بعضی از تواریخ دیدهام که وقتی پیغام حسین "ع" به او رسید، نیامد. آمدند گفتند که او نمیآید. عجیب است واقعاً ! حسین "ع" خودش بلند شد و رفت. رفت کنار خیمهاش و سلام کرد،نشست و مطلب را با او درمیان گذاشت؛ فرمود وضع را که دیدهای؛ جوّی را که حاکم است و یزید و ترویج لا ابالیگری و ... را که میدانی؛ میدانی که این روال، ریشه اسلام را میکند.
عبیدالله همه حرفهای حضرت را هم قبول کرد و انکار نکرد. نگفت که شما درباره وضع آنها اشتباه میکنی؛ اما در جواب گفت نمیآیم. چرا؟ چون من وضع کوفه را اینطور دیدهام که مردم به نفع شما قیام نمیکنند. یعنی خلاصهاش اینکه از این نمد،کلاهی به ما نمیرسد و چیزی گیر ما نمیآید. مسئله این است که محور همکاری او، برّ و تقوا نیست؛ او « تعاونوا علی البرّ و التقوی » را قبول ندارد. برای همین هم میگوید من وقتی با تو همکاری میکنم که چیزی از مسائل مادّی هم به من برسد.
این یک استعانه بود؛ اما در مقابل، باز هم حسین "ع" دارد میآید و باز برخورد میکند به خیمه و خرگاهی که مال زهیر است. دستگیری و نجات گمراهان کارِ حسین "ع" است. این تعبیر زیبایی که ظاهراً از پیغمبر اکرم "ص" است که « انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النّجاة »، چقدر زیباست! سفینۀ نجات به تعبیر ساده روز، آن قایقی است که غریق را نجات میدهد. یک وقت هست که در دریا افتادهای و خودت متمسّک به یک چیزی میشوی و بیرون میآیی؛ اما یک وقت هست که کسی دست تو را میگیرد و بیرون میکشد؛ این «قایق نجات» است. یعنی کسانی را که دارند غرق میشوند و از وادی انسانیت و الاهیت خارج میشوند ، دستهایشان را میگیرد و بیرون میکشد. این را میگویند قایق نجات. قایق نجات کارش همین است دیگر! یعنی نمیگوید دستت را به من بده، بلکه خودش دست غریق را میگیرد و از آن ورطه بیرون میکشد.
حالا اگر یک غریقی، هر چه آن ناجی میخواهد او را بگیرد و نجاتش دهد خودش دستش را میکشد، او دیگر خودش مقصر است. عبیدالله بن حر اینطور بود. حسین "ع" خودش بلند شد و آمد و گفت میخواهم تو را از این ورطه نجات دهم، ولی او خودش نخواست. اما از آن طرف، زهیر است؛ با اینکه در تاریخ مینویسند که زهیر عثمانی مسلک هم بوده است. حسین "ع" پیغام داد به زهیر که بیا؛ با اینکه زهیر مقید بود که در این مسیر با امام حسین "ع" رو به رو نشود. آنجا مجبور شده بود که با امام حسین "ع" در یک جا خیمههایشان را برپا کنند و چارهای نداشت.
در تاریخ مینویسند وقتی قاصد حسین "ع" رسید، موقعی بود که همه داشتند غذا میخوردند. یکی از اطرافیان زهیر میگوید پیامآور حسین "ع" آمد و گفت « یا زهیر ! اَجِب ابا عبدالله». یعنی ای زهیر! حسین تو را خواسته است. میگوید فضای خیمه را سکوت فرا گرفت و یک حالت بهتی به ما دست داد که لقمه ها در دست ما ماند. تعبیرش این است: « کَأَنَّ علی رُؤُوسِنا الطَّیر». یعنی مثل اینکه پرنده روی سر ما نشسته باشد! دیگر نمیتوانستیم از جایمان تکان بخوریم. وقتی پرنده روی سرتان مینشیند و میخواهید که نپرد چه کار میکنید؟ آدم دیگر سرش را تکان نمیدهد.
آن کسی که سکوت این جلسه را شکست، همسر زهیر است. به او گفت چه میشود که تو بلند شوی و بروی ببینی که پسر پیغمبر با تو چه کار دارد؟! برو حرفهایش را گوش کن و برگرد. میگوید تا همسرش این حرف را زد، زهیر از جا برخاست و حرکت کرد و رفت به سمت خِیام حسین "ع". در تاریخ نداریم که گفتار و سخنان حسین "ع" با زهیر چه بوده است (گرچه بعضی، جملاتی نقل میکنند که البته من نمیخواهم آن را رد کنم).
بله، حضرت با عبیدالله حر جُعفی مفصل صحبت کردند و دست آخر هم او به امام حسین "ع" گفت بیا ! من اسب و شمشیری دارم و اینها را به تو میدهم که اگر میخواهی بروی بجنگی برو بجنگ. امام حسین "ع" هم گفت نه به اسب تو احتیاج دارم و نه به شمشیرت. اینها مال خودت! برخلاف عبیدالله، در مورد زهیر چنین چیزی به آن صورت نیست. می نویسند «فَما لَبِثَ أَن جاءَ مُستَبشِراً». عجب آماده بوده است این روح! یعنی توقف زهیر در خیمه امام حسین "ع" کوتاه بود. اصلاً توقفی نکرد و دیدیم که برگشت. اما این زهیر، دیگر آن زهیر نیست: « قَد أشرَقَ وَجهَهُ»، گویی صورت او یک تلألؤ و نورانیتی پیدا کرده است. وقتی انسانِ برتر بخواهد دستگیری و تصرف کند، ببینید چه میکند! البته زمینه هدایت هم در زهیر مساعد بود. وقتی زهیر برگشت، به تمام کسانی که اطرافش بودند گفت من با همۀ شما حلّ بیعت کردم؛ همگی بروید. حتی به همسرش گفت تو را هم طلاق میدهم؛ تو هم برو. رفقا بروید، اموال را هم بردارید و بروید. تمام عُلقه ها را بُرید و گفت همه بروید...
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
اما در بین اینها همسر زهیر یک نگاه به او کرد و گفت: عجب ! من هم بروم ؟! من منشأ سعادت تو شدم ! من کجا بروم؟!...
زهیر با حسین "ع" آمد؛ همسر و غلام زهیر هم آمدند. روز عاشورا شد. اصحاب همه به میدان رفتند و شهید شدند. من در تاریخ اینطور دیدهام که بعد از ظهر عاشورا بود؛ این بدنهای مطهر روی زمین افتاده بود. همسر زهیر کفنی داد به غلام زهیر و به او گفت: ای غلام ! برو مولایت را کفن کن. مینویسند غلام رفت، اما مولایش را کفن نکرد و برگشت. همسر زهیر به او گفت چرا مولایت را کفن نکردی؟ غلام گفت: من چگونه مولایم را کفن کنم و حال آنکه پیکر مقدس پسر پیغمبر، بی کفن بر روی خاک افتاده است...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول: تعاون و همیاری، (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، 1390)،صص 84 تا 88.
حاج صادق میگوید: دیدار از منزل منسوب به حضرت امیر "ع" را بگذارید برای آخر سر. توی اتوبوس هم برایمان توضیح داده اند که این خانه متعلق به خواهر حضرت بوده است که برای مدتی که ایشان در کوفه حکومت می کردند در اختیار ایشان گذاشته بودند والبته جزئیاتی که بر در و دیوار این خانه نوشته اند خیلی درست نیست. مثلا یک دو اطاق دو در دو را نوشته اند محل تحصیل یا بازی حسنین ، در حالی که حسنین در دوران کوفه، جوانان رشیدی بودند.
بعد یک وقت ده دقیقه ای میدهد تا اگر کسی قصد تجدید وضو دارد اقدام کند. من در جایی بین منزل و در اصلی مسجد مینشینم تا همگی جمع شوند. پنج دقیقه، ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه، ... هوا بدجوری گرم است. چند تا از بچه های گروههای آقایان الفت و توانا هم هستند که کنار هم نشسته ایم. رانی می خوریم اما باز هم خنک نمی شویم. سر آخر با گروه همانها به مسجد می رویم و اعمالم را با آنها انجام می دهم. خانی زاده هم با ما میآید.

از در این مسجد که وارد می شویم باورم نمی شود. دریایی است که با دریای دفعه های پیش خیلی تفاوت کرده است. دور تا دور صحن مسجد را به عرض حدود ده متر سنگفرش کرده اند و مسقف و مقامهای وسط حیاط را هم مرتب و تابلو دار و خلاصه خیلی به آن رسیده اند.
همان سمت راست جایی پیدا می کنیم و حاج آقا مالکی شروع می کند درباره هر کدام از مقامها صحبت می کند و اعمالش را توضیح می دهد و دعاهایش را می خواند. مسجد کوفه یکی از آن چهار جایی است که انسان مسافر در آن مخیر است که نمازش را کامل بخواند یا شکسته و در عظمتش هم روایت شده است که شأنی بیش از مسجد الاقصی در بیت المقدس دارد و نماز واجب و مستحب در آن مانند حج و عمره ای است که در رکاب رسول الله "ص" بجا بیاورند.
مستحب است که برای ورود به این مسجد از در انتهایی آن معروف به "باب الفیل" وارد شوند اما آنجا را مختص خروج کرده اند! حاجی درباره وجه تسمیه باب الفیل توضیحاتی می دهد و می گوید لازم نیست اعمال هر مقامی را درست در همان مقام انجام دهیم چرا که جمعیت زائران بسیار زیاد است و مسافت بین مقامها هم زیاد و هوا هم بسیار گرم ، بنابر این یک جا بنشینیم و اعمال همه مقامها را در همانجا انجام دهیم. از مقام حضرت نوح و ابراهیم شروع می کنیم و چهار رکعت نماز با دعای بعد از آن. بعد اعمال دکة القضاء و بیت الطشت است که هر کدام داستانی دارد . خلاصه اینکه اولی محل قضاوتهای مولا بوده است و دومی جایی که دختر بی همسری را که شکمش بالا آمده بوده و قصد کشتنش را داشتند و حضرت مانع می شود و او را در طشتی می نشاند و دورش پرده می کشند و ... خلاصه زالویی بزرگ از شکمش خارج می شود. اینجا هم در پایان اعمال هر کدام تسبیح حضرت زهرا "س" دارد . بعد نماز و دعاهای مربوط به دکة المعراج و ستون توبه که می گویند خداوند در این مکان توفیق توبه به حضرت آدم داده است و بعد مقام حضرت امام سجاد "ع" و چند پیغمبر و امام دیگر... نمازی چهار رکعتی هم در این مسجد وارد شده است که برای حاجت است و خوب همه ما هم که پر از حاجت بخصوص برای کسانی که دستشان از اینجا کوتاه اما چشمشان به اینجاست؛ خوبان و دوستانی که التماس دعاها گفته اند و مشغول می شویم.
تقریباً آخرهای اعمال است که حاج صادق را می بینیم که با گروهمان تشریف می آورند و می روند کمی دورتر می نشینند. همه اعمال که تمام می شود می رویم سر وقت مسجدی که نگاه کردن به آن کافی است تا دلت آب شود: شبستان اصلی مسجد کوفه و محل محراب حضرت. حالا بر عکس دفعه های پیش ، محراب شهادت حضرت را از وسط پرده کشیده اند تا هم خانومها و هم آقایان براحتی بتوانند زیارت کنند. همه با نظم در یک صف جلو می روند و محراب شهادت حضرت را می بوسند و البته هیچ کس نمی تواند جلوی اشکش را بگیرد. کمی آنطرفتر محراب دیگری است که فقط در بخش مردانه شبستان است و ظاهراً محرابی بوده است که مولا در آن نافله ها و نمازهای شب و مستحبی خود را اقامه می کردند.

بزرگی خارق العاده مسجد و فراوانی و تنوع اعمال آن باعث شده است که بچه ها متفرق شوند . می روم سراغ دو سه بزرگواری که مرقد مطهرشان در گوشه شرقی مسجد است یعنی جناب هانی بن عروه و مسلم بن عقیل. در خدمت هر دو بزرگوار نمازی و عرض ادبی و زیارتی که در مفاتیح آمده است را می خوانم و در کنار آن عزاداری دسته ای از جوانان که نمی دانم از کدام شهر آمده اند. خیلی پر شور عزاداری می کنند و البته در کنار مزار جناب مختار ثقفی که با فاصله چند متری از ضریح حضرت مسلم قرارد دارد. جمعیتی که بر سر مزار مختار حاضر شده اند بسیار بیشتر از کسانی است که بر سر مزار مسلم و هانی حضور دارند و اینها به مدد سریال تلویزیونی اخیری است که مردم را با این شخصیت آشنا کرده است. درست بر خلاف بارهای پیش که کسی اصلاً مزار مختار را تحویل نمی گرفت و اصلاً او را نمی شناخت. جالبتر از همه اینکه مرثیه سرایی های مربوط به حضرت مسلم نیز بر سر مزار مختار انجام می شود!
بیرون که می آییم دقایقی تا اذان ظهر باقی است. آقای حسین پور عزیز توصیه می کند که به مزار خواهر حضرت ابوالفضل "ع" که در منتها الیه شرقی شبستان مسجد قرار دارد بروم . می روم و عرض ادبی می کنم. حالا دیگر اذان گفته اند. جا برای ورود به شبستان نیست. درست پشت در در صحن جایی پیدا می کنم. از بلندگو برای مکبر خبری نیست اما نوجوانی با صدایی بسیار غرّا روی یک صندلی دم در نشسته و صدای مکبر داخل شبستان را برای صحن رله می کند.
بعد از نماز به حاج صادق می گویم : خوب شد این مسجد مقام سه چهار تا پیغمبر بیشتر نداشت ها و گرنه دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند! هیچ واکنشی نشان نمی دهد و معلوم است که خیلی از این حرفم خوشش نیامده است. حرف را می برم سر دیر آمدنشان. معلوم می شود بر خلاف توصیه، همه دیدار از منزل منسوب به حضرت را اول انجام داده اند و به همین دلیل برای اعمال مسجد دیر رسیدند. پس خوب شد من منتظرشان نشدم.
بعد دسته جمعی به جایی می رویم که ناهارمان را بخوریم. همه در سالن تقریباً بازی می نشینیم و غذاهای بسته بندی شده ای که شرکت شمسا برای زائران تهیه دیده است را می خوریم. غذای گرمی که در کنارش یک بسته میوه های مرغوب و دوغ هم هست.
بعد از ناهار ، سوار اتوبوسهایمان می شویم تا به نجف برگردیم و آخرین ساعاتمان را در این شهر دوست داشتنی بگذرانیم در حالی که دو میهمان ناخوانده داریم؛ دو خانومی که پزشک تیم اعزامی از ایران مستقر در نجف هستند و از ماشینشان جا مانده اند. حسین نخلی هم می آید در اتوبوس ما تا بر کار توزیع عادلانه رانی هایی که بانی اش معلوم نیست ! نظارت کند...
شنیده اید که امام حسین "ع" از مدینه به مکه آمدند. وقتی این خبر در بلاد اسلامی منتشر شد، در خود مکه که غوغایی شد؛ مردم ریختند و بیعت کردند. از کوفه و بصره و جاهای دیگر مرتب نامه میآمده است. بخصوص از کوفه چون مقر حکومت حضرت علی "ع" بود نامه زیاد میآمد. حتی در تاریخ دیدهام که روزی ششصد نامه میآمد که بالاخره به دوازده هزار نامه رسید و امام حسین "ع" بعد از آن، حضرت مسلم را به سمت کوفه روانه کردند و جواب نامه بصریها را هم همان موقع به همراه چند نفر به بصره فرستادند که با هم هماهنگ شوند.
حضرت مسلم طبق وظیفه شرعیاش و آنگونه که میدانید به کوفه آمد. در تاریخ دیدهام که از هیجده هزار نفر تا صد هزار نفر آمدند و با مسلم بیعت کردند. حتی در نامه هایی که از کوفه به مکه رفته، این طور آمده است که صد هزار نفر شمشیر به دست آماده یاری شما هستند.بعد هم حضرت مسلم، آن نامه را به امام حسین "ع" نوشت و اِخبار کرد به واقعه و اینکه شرایط آماده است و شما حرکت کنید و تشریف بیاورید؛ امام حسین "ع" هم عمرۀ مفردهای انجام دادند و در روز ترویه از مکه به سمت کوفه حرکت کردند.
از اینجا مسئلۀ نهی از منکر شروع میشود. تا آنجا حضرت میفرمودند بیعت نمیکنم و باطل را تأیید نمیکنم؛ از اینجا میفرمایند وارد صحنه شدهام و میخواهم اقامۀ حق کنم و معروف را پیاده کنم و جلوی منکر را بگیرم. یعنی تا آنجا مسئلۀ «ولا تعاونوا علی الاثم و العدوان» بود، ولی از اینجا، حرکت ایشان برای امر به معروف و نهی از منکر شروع شد.
خوب، شنیدهاید که حضرت مسلم آن نامه را نوشت؛ اما ببینید که تعاون کوفیها بر بِرّ و تقوا چگونه است که برای ما درس عبرت است. بعد از آنکه عبید الله وارد کوفه شد - و آن جریاناتی که نمیخواهم بگویم - کار مسلم به اینجا میکشد که وقتی غروب میشود و میخواهد نماز مغرب را بخواند، میبیند سی نفر بیشتر در مسجد نیستند. اول [ ار فرط جمعیت] در مسجد جا نبوده است؛ میدانید مسجد کوفه چه دریایی است؟ میگویند در مسجد کوفه جا نبوده است؛ اما بعد، فقط سی نفر مانده بودند. وقتی به درب مسجد میرسد، ده نفر مانده بودند و وقتی وارد کوچه میشود، می بینددیگر هیچ کس نیست. پس « و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان » چه شد؟!
مسلم به این کوچه ها میآید؛ متحیر، سرگردان، گرسنه، تشنه، عطش به او فشار آورده است؛ کسی را ندارد؛ رسید به طوعه، آن پیرزنی که واقعاً از اولیای خداست. سلام میکند و میگوید آب داری به من بدهی؟ من تشنه ام. طوعه هم او را نمیشناسد. میرود و آب میآورد؛ مسلم آب را مینوشد. طوعه ظرف را در خانه میگذارد؛ وقتی بر میگردد، می بیند حضرت مسلم هنوز ایستاده است. سه بار به مسلم میگوید اینجا نایست؛ برو؛ برو سراغ زن و بچه و خانه و زندگیات. حضرت مسلم میگوید: « ما لی فی هذا المصرِ مَنزِلٌ وَ لا اَهلٌ». یعنی من در این شهر اصلاً منزل و مأوایی ندارم و غریبم. طوعه به او میگوید مگر تو که هستی و از چه قبیله ای؟ تا مسلم میگوید من مُسلم بن عقیلم، این زن حالتی از شعف و شادی پیدا میکند. وقتی مسلم تقاضا میکند که مرا به منزلت راه بده، میگوید بیا داخل، فدای تو شوم. او را به داخل خانه می برد و از او پذیرایی میکند.
فردا میآیند و آنجا را محاصره میکنند. مسلم میآید بیرون و شروع میکند به جنگیدن. چقدر اینها به حضرت مسلم ضربه زدند و حیله ها به کار بردند، ولی باز هم نتوانستند او را دستگیر کنند. خون از چهرهاش جاری است ولی تسلیم نمیشود؛ تا آنکه با فریبکاری ِ اشعث، مسلم را گرفتند.
اینجا مسلم شروع میکند به گریه کردن؛ آنها مسلم را سرزنش میکنند. مسلم از شجاعان معروف عرب بوده است. عبیدالله بن عباس رو میکند به او و میگوید مثل تویی که برای چنین امری قیام کرده که نباید گریه کند. مسلم بلافاصله میگوید: ن لا اَبکی لِنَفسی و لاکن اَبکی لاهلیَ المُقبِلینَ اِلَیَّ». میدانی من برای چه کسی گریه میکنم؟ برای آن خاندان و خانوادهای گریه میکنم که دارند به سوی من در کوفه میآیند؛ « ابکی لِلحُسین وَ آل الحُسَین». گریه ام برای حسین و آل حسین "ع" است...
آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی، سلوک عاشورایی، منزل اول: تعاون و همیاری، (چاپ اول: تهران، مؤسسه فرهنگی- پژوهشی مصابیح الهدی، 1390)، صص 31 تا 34.

انصافاً نظم این گروه با این همه جمعیت واقعاً مثال زدنی است. وقتی می گویندساعت هفت و نیم صبح در لابی هتل باشیم تا به کوفه برویم و ساعت هشت اتوبوس حرکت کرده و آقای خانی زاده میکروفون را گرفته و دارد توضیحات می فرماید، این یعنی منظمترین گروه بودن!
حاج صادق احسانبخش و آقای خانی زاده مرتب میکروفون را از هم می گیرند تا توضیحات هر قسمت کاملاً تخصصی ! بشود. حاج صادق با طنز ملایمی که همیشه در صحبتهایش هست می گوید : چون دیروز در اعمال طولانی مسجد سهله خسته نشدید، امروز در مسجد کوفه اعمالی سه چهار برابر را تجربه می کنید ضمن اینکه آفتاب هم هست و هوا گرم است. البته یادتان باشد که صرف حضور شما در این مسجد کافی است و همه اعمال، مستحب هستند بنابر این اگر احساس خستگی کردید حتی بروید گوشه ای بخوابید اشکالی ندارد. فقط یادتان باشد که از جای جای این مسجد باید درس بگیرید و بهترین چیز در این مکان بسیار پر فضیلت تفکر کردن است تا ما هم خدای نکرده اماممان را تنها نگذاریم و باعث نشویم که به خاطر کوفی بودنمان، اماممان دیرتر ظهور کنند.
حاجی این اشتباه رایج را هم توضیح می دهد که کوفی ها همه شان و برای همیشه بد نبودند. بسیاری از یاران و اصحاب خاص هم امیرالمؤمنین "ع" و هم ائمه بعد از ایشان از کوفیان بودند بخصوص در میان اصحاب سید الشهدا "ع". حتی حدیث در شرافت کوفیان هم داریم هر چند در دو سه آزمایش، اهالی اینجا امتحان بدی دادند.
همان طور که آسد سعید بلندگو را تنظیم می کند حاجی ادامه می دهد: مسجد سهله محل زندگی حضرت مهدی"ع" و مسجد جامع کوفه محل حکومت حضرت است و در زمان ایشان آنقدر گسترش پیدا می کند که در حدیث داریم به نهر کربلا می رسد در حالی که فاصله ای سه چهار ساعته با آنجا داریم. همچنین در حدیث هست برای این مسجد عظیم، هزار در ساخته می شود و همه کارگزاران حضرت در رکاب ایشان در همین محل خدمت می کنند. حاجی از ثواب بسیار بیشتر نماز خواندن در اینجا می گوید و تأکید می کند که سعی کنید در اینجا نماز زیاد بخوانید.
قرار است ابتدا به زیارت جناب میثم تمار برویم که به فاصله اندکی از مسجد کوفه قرار دارد و بعد پیاده تا مسجد کوفه. میثمی که خبر شهادت و جزئیات شهادتش را پیشتر شنیده و حتی در پای نخلی که سر آخر او را بر بالای آن، بلندمرتبه اش کردند ، نمازها خوانده و حتی بر بالای دار هم دست از بیان فضایل مولایش امیر المؤمینن"ع" بر نداشته است. مرقد میثم تمار با سر دری که بر آن نوشته شده "السلام علیک یا میثم بن یحیی التمّار"، آخرین کارهای بازسازی اش را می گذراند. همه طبق توصیه آقای خانی زاده، نمازی و احترامی و البته بسیاری عکسی و عکسهایی و راه می افتیم به سمت مسجد کوفه .

آقای حسین زاده مداح گروه نیز که برای هر جایی و موقفی شعری و مرثیه ای آماده دارد و معمولاً همه آنها را هم از حفظ است، دم می گیرد :
چرا ندارد به تیره قلبی، کسی که حالِ دعا ندارد؟
چرا ندیده است به بینوایی، کسی که دل با خدا ندارد؟
علی علی جان ! علی علی جان ! علی علی جان ...




